پگاه روزگار نو _________

مؤسسه فرهنگی هنری ___

پگاه روزگار نو _________

مؤسسه فرهنگی هنری ___

آخرین نظرات
  • ۳۰ شهریور ۹۴، ۱۸:۵۹ - زهرا
    سلام

۲ مطلب با موضوع «فلسفه علوم انسانی» ثبت شده است

دکتر مهدی معین‌زاده


هرمنوتیک رمانتیک و علوم انسانی دیلتای

در این جلسه به آرای دیلتای می‌پردازیم. چراکه نظرات ماکس وبر و پیتر وینچ به واسطه‌ی آشنایی مختصر با آرای دیلتای بهتر فهمیده می‌شود. دیلتای متفکر نام‌آوری در فلسفه علوم انسانی است. می‌شود گفت که نخستین دائیه‌ی استقلال و تمایز علوم انسانی از علوم طبیعی را دیلتای مطرح کرده است.

شلایرماخر و هرمنوتیک رمانتیک

دیلتای را معمولاً به عنوان کسی می‌شناسند که هرمنوتیک را مبنای علوم انسانی قرار داده است. دیلتای شاگرد شلایرماخر بوده و از هرمنوتیک او در آرای خود استفاده کرده است. شلایرماخر پدر علم هرمنوتیک جدید است، هرمنوتیکی که به «هرمنوتیک رمانتیک» شهرت دارد. هرمنوتیک در یک تقسیم‌بندی به سه دوره‌ی هرمنوتیک باستان (پیشا رمانتیک)، هرمنوتیک رمانتیک و هرمنوتیک فلسفی تقسیم می‌شود.
هرمنوتیک پیشا رمانتیک، علم فهم یا تفسیر متون مقدس و اسناد حقوقی و یا آثار ادبی بود. در این علم به دنبال روش‌ها و معیارهایی بودند که بشود این متون را در معنای حقیقی آن‌ها، فهم کرد. دردکتر مهدی معین‌زاده ، فلسفه علوم انسانی واقع، این هرمنوتیک متوجه متن بود و البته این معنای متن، معنایی نهایی و غایی فرض می‌شد.
در نظر شلایرماخر، هرمنوتیک اولاً دیگر علم فهم و تفسیر متون نبود بلکه فهم عام بود، وی به دنبال فَهمِ فهم بود. وجه دیگر تفاوت این بود که متعلق هرمنوتیک او، نه معنای متن بلکه قصد مؤلف بود. یعنی هرمنوتیک رمانتیک در بررسی یک متن، به جای بررسی خود متن، سعی می‌کند قصد و نیت مؤلف را مشخص کند و بدین جهت متوجه روان‌شناسی مؤلف می‌شود. برای این کار هم آنان متوجه بازسازی زندگی مؤلف شدند زیرا برای اینکه بدانیم مؤلف از متن چه قصدی دارد، باید زندگی او را بفهمیم.
نهضت رمانتیک، نهضتی بود که به جای عقل بر عواطف و احساسات و اراده و... تأکید داشت؛ بر ذهنیت تأکید داشت. بنابراین هرمنوتیک رمانتیک به جای تفسیر متن به عواطف و احساسات و اراده و... مؤلف توجه شد. به این دلیل شلایرماخر از نهضت رمانتیک متأثر بود.
آرای شلایرماخر منشأ دیگری هم داشت و آن هم نقد «قوه‌ی حکم» کانت بود. کانت سه نقد نوشت: نقد عقل محض، نقد عقل عملی و نقد قوه‌ی حکم. در نقد عقل محض، کانت می‌گوید عقل محض صلاحیت بررسی دعاوی متافیزیکی را ندارد. عقل محض صلاحیتش به آنجا محدود می‌شود که ما با داده‌های حسی طرف هستیم. نتیجه‌ی این حرف این شد که دین و اخلاق و... از حوزه‌ی عقل خارج شدند. خود کانت احساس کرد که انصاف نیست و نقد عقل عملی را نوشت که محل تولد اخلاق و به تبع آن دین در اندیشه‌ی کانت است. باز دید که یک امری را از دایره بیرون نهاده و آن احساسات و عواطف است. در نقد قوه‌ی حکم، حکم زیبایی‌شناسی را مورد بررسی قرار داد. در نظر کانت، زیبایی (ذوق، تذوق) حاصل بازی قوه‌ی فاهمه و قوه‌ی متخیله یا مخیله است. یعنی می‌گوییم یک استعداد است. کانت هنر را امری فردی و متقرر در ذهن هنرمند دانسته بود. اهمیت این امر از آنجاست که شما اگر ذوق را امری فقط در عرصه‌ی سوبژکتیویته هنرمند بدانید، هرگونه دائیه‌ی اجتماعی را از او صلب کرده‌اید و بنابراین، هنر محل انکشاف حقیقت اجتماعی نمی‌تواند باشد.
وقتی می‌گوییم که هرمنوتیک شلایرماخر از نقد قوه‌ی حکم کانت تأثیر گرفت، به این دلیل است که در نظر کانت، حکم زیبایی‌شناسانه فاقد معرفت است و امری فردی مقرر در ذهنیت هنرمند است. بنابراین در هرمنوتیک رمانتیک نیز معنای متن، نه در متن بلکه در ذهنیت مؤلف جای دارد.

دیلتای و علوم انسانی

دیلتای به طور مشخص علوم انسانی را محل تأمل فلسفی خود قرار داد. دیلتای همان هرمنوتیک شلایرماخر را در عرصه تاریخ دنبال می‌کرد. تاریخ علاوه بر اینکه به رشته‌ای خاص که فکت‌هایش را از زمان گذشته می‌گیرد گفته می‌شود، به کل علوم انسانی نیز گفته می‌شود. وقتی ما (اینجا) می‌گوییم تاریخ، به هر دو اشاره می‌کنیم.
اگر هرمنوتیک رمانتیک به عرصه‌ی علوم انسانی کشیده شود یعنی این که معنای واقعه‌ی تاریخی را باید در قصد و نیت عامل یا عاملان تاریخی جست‌وجو کرد. البته بدیل دیگری که می‌شود برای فهم واقعه‌ی تاریخی داشت، فهمی است که بعدها گادامر به ما می‌دهد و آن این است که واقعه‌ی تاریخی را در اثرات آن فهم کنیم.
اهمیت این امر (فهم تاریخی دیلتای) بر آنجاست که دیلتای علوم انسانی را بر پایه‌ی هرمنوتیک رمانتیک بنیان گذاشت. دلیل این امر آن است که اولاً موضوع علوم انسانی در نظر دیلتای مطالعه‌ی تجلیات و ظهورات انسان در جهان اجتماعی تاریخی است. وقتی چنین تعریفی از علوم انسانی داشته باشیم، این تلقی خود به خود بر پایه‌ی هرمنوتیک خواهد بود. تجلی به نوعی در مقابل علیت است. تجلی به معنا و مفهوم اشاره دارد. وقتی می‌گوییم علوم انسانی تجلی است، دیگر نمی‌توانیم به علیت اشاره کنیم. چون با معنا سروکار داریم و هرمنوتیک علم پی‌بردن به معنا است. اگر ما موضوع علوم انسانی را تجلیات حضور انسان در جهان اجتماعی-تاریخی بدانیم، به هرمنوتیک اشاره کرده‌ایم. بر اساس همین هرمنوتیک، در دهه‌ی 1960 با تعالیمی که در مورد نهایی‌نبودن عقلانیت غربی داده می‌شد، علومی مانند مردم‌شناسی شکل گرفت که می‌گوید برای مطالعه‌ی یک جامعه باید به آن جامعه رفت و حیات را در آنجا بازسازی کرد (این تفاوت می‌کند با بینش پوزیتیویستی که محقق مشاهده‌گری است با عقلانیت خودش).
دلیل دوم، مسئله‌ی تاریخمندی ذاتی انسان از منظر دیلتای است. کلمه تاریخمندی، از گشیشته (Geshischte) است. در زبان آلمانی هیستوری (History) هم داریم. گشیشته به معنای وقت است و هیستوری، تاریخ تقویمی است. وقت، زمان انسانی است، معنای وقت با انسان تعریف می‌شود. واقع این است که ما همیشه با وقت سروکار داریم نه با زمان. وقتی که اینگونه نگاه شود مراتب زمان (گذشته، آینده، حال) با اطوار هستی انسان (خاطره، انتظار، احضار) یکی می‌شوند. گذشته با خاطره، آینده با انتظار، و حال با احضار ما قرین می‌شوند. این گشیشته را شکل می‌دهد. اگر ما به زمان اینگونه نگاه کنیم که امری جدای از انسان نیست، دیگر تاریخ، آن علمی که وقایع خود را از گذشته می‌گیرد نخواهد بود. تاریخ می‌شود آینده و حال و گذشته‌ی انسان، می‌شود کلّ وجود انسان و این می‌شود علوم انسانی.

 

دکتر مهدی معین‌زاده


چیستی علوم انسانی

علوم انسانی به هیچ روی، امری از پیش متعین نیست. یعنی اگر ما فرض کنیم که یک حوزه‌ی کاملاً مشخص از معرفت، با اهداف معین و روش خاص وجود دارد که به آن علوم انسانی گفته می‌شود، اشتباه می‌کنیم. ماهیت علوم انسانی از همان ابتدا امری مناقشه برانگیز بوده است. اینکه علوم انسانی همچون علوم طبیعی است و روش های علوم طبیعی در علوم انسانی نیز جاری هستند یا امری است متفاوت از علوم طبیعی، همیشه مورد بحث بوده است.


رویکرد طبیعت‌گرایی یا پوزیتیویسم در علوم انسانی

متداول‌ترین و رایج‌ترین تلقی که از علوم انسانی وجود دارد، تلقی طبیعت‌گرایانه یا پوزیتیویستی است. در این رویکرد علوم طبیعی الگوی علوم انسانی قرار می‌گیرد. یعنی پس از توفیقات چشمگیر علوم طبیعی در عرصه‌ی معرفت، دانشمندان به این فکر افتادند که همان الگوی علوم طبیعی را می‌توان در مورد علمی که انسان را مورد مطالعه قرار می‌دهد، استفاده کرد. در علوم انسانی، فقط عوامل مؤثر در یک پدیده، متعدد و متفاوت هستند وگرنه روش همان است و آگوست کنت از فیزیک اجتماعی صحبت کرد. در اینجا روش علمی همان روش علوم طبیعی بوده است. علوم طبیعی هم علومی قیاسی-قانونی بودند، یعنی یک جمله‌ای به عنوان یک جزء گفته می‌شد (که این جزء از طریق مشاهده به دست می‌آمد). این جزء در کنار دیگر مشاهدات تعمیم داده می‌شد و در ذیل یک گزاره‌ی کلّی قرار می‌گرفت و بعد این گزاره‌ی کلّی در ساختمان یک قیاس منطقی وارد می‌شد.


تاریخ‌گرایی در برابر طبیعت‌گرایی (پوزیتیویسم)

اگر بخواهیم که اولین انشقاق در علوم انسانی را پیش بکشیم باید تاریخ‌گرایی در برابر طبیعت‌گرایی را نام ببریم. اولین وجهی که به آن طبیعت‌گرایی می‌گویند این بود که الگوی آن الگوی علوم طبیعی است. وقتی با رویکرد قیاسی-قانونی به انسان نظر می‌شود، در واقع انسان را موجودی ثابت فرض کرده‌ایم. اساساً بر علوم طبیعی تاریخ نمی‌گذرد (مثلا آب هزارها سال همان آب است). متعلق علوم طبیعی امری تدکتر مهدی معین‌زاده ، فلسفه علوم انسانیاریخ‌مند نیست اما در مورد انسان انواع بحث‌ها در مورد تاریخ‌مندی زده شده است. در واقع انسان دارای ذات و ماهیتی ثابت نیست.
چیزی دیگری که باعث تفاوت دو رویکرد می‌شود، وجود اراده در انسان است. تعبیر دیگر این است که عنصر اراده در انسان را اگر از جهان حذف کنیم، جهان تابع جبر علّی می‌شود و همه جا متعلق علوم طبیعی می‌شود. با در نظر گرفتن اراده، علم دیگری لازم می‌شود که با علوم طبیعی متفاوت باشد.
یک دلیل بسیار عمیق تفاوت علوم انسانی و طبیعی در رویکرد تاریخ‌گرایی این است که اعمال انسان معنی‌دار هستند. یعنی یک عمل انسانی در شرایط متفاوت معناهای متفاوتی دارند که باید فهمیده شوند. در علوم طبیعی جبر علّی حاکم است ولی در علوم انسانی علیت وجود ندارد. به گزاره‌ای که علیت را برای ما بیان کند، تبیین گفته می‌شود. در علوم طبیعی ما تبیین می‌کنیم و در علوم انسانی ما فهم می‌کنیم، زیرا در علوم انسانی ما با معنا، سروکار داریم.


چهار رویکرد به علم انسانی

با توجه به رویکرد تاریخ‌گرایی می‌توان 4 عنوان را ذکر کرد:
اول. علم انسانی به مثابه‌ی علم تاریخی:
بررسی و مطالعه‌ی امری که ماهیتی ثابت دارد به‌طور ماهوی با بررسی و مطالعه‌ی امری که در صیرورت و منزلی از منازل خود است، فرق می‌کند. در علم انسانی به مثابه‌ی علم تاریخی، هم متعلق علم (یعنی انسان) را تاریخی می‌انگارند و هم خود علم انسانی را تاریخی می‌بینند.
دوم. علم انسانی به مثابه‌ی علم اخلاقی:
که به سه دلیل علم انسانی، علمی اخلاقی است:
الف: به این دلیل که علم انسانی را اراده‌ی انسان قوام می‌بخشد، پس می‌توان علم انسانی را علم اخلاقی دانست.
ب: علم انسانی به نوعی متکفل تعالی انسان است. در منظر مکتب فرانکفورت، علم انسانی متکفل رهایی‌بخشی است. به نوعی یک طنین تعالی در علم انسانی وجود دارد.
ج: نظر ارسطو در باب اخلاق:
در نظر افلاطون اخلاق عبارت بود از رسیدن به گزاره‌ی کلّی اخلاقی. یعنی اخلاق یک امر ذهنی و گزاره‌ای کلّی بود. در نظر ارسطو گزاره‌ی کلی ابتدای اخلاق نبود بلکه ابتدای آن وضعیت جزئیه‌ای بود که انسان با آن روبه‌رو می‌شود. افلاطون گزاره‌های کلّی داشت و با قیاس، وضیت کنونی را «مصداقی» از گزاره‌ی کلّی می‌دانست. اما از نظر ارسطو اخلاق از «مورد جزئی» شروع می‌شد. اخلاق در نظر ارسطو معرفتی بود که با امر جزئی شروع می‌شد. در مورد اینکه امور جزئی در اخلاق ارسطو چگونه نحوه‌ی تلقی ما از علم انسانی را عوض می‌کند، گادامر می‌گوید بیاییم این تصور از علم انسانی که باید یک امر قطعی را بگوید، بشکنیم. این امر برای علوم طبیعی است و از آن نشأت می‌گیرد.
سوم. علم انسانی به مثابه‌ی علمی غیر قانون‌بنیاد:
یعنی علوم انسانی به دنبال قانون نیست بلکه روایت‌گری از موارد موجود است. در واقع اگر علوم انسانی علمی جزئی است، لذا غیر قانون‌بنیاد است.
چهارم. علم انسانی به مثابه‌ی علم روحی:
در متون آلمانی، علم انسانی با واژه‌ی Geist به معنای روح وجود دارد. مهم‌ترین کاربرد این واژه‌ی آلمانی در فلسفه‌ی هگل بوده است. هگل روایت می‌کند که یک ایده یا روح مطلق، در مقابل ماده‌ی مطلق وجود داشته است که هر دو کاملاً مطلق و خالص بودند. در مسیر تاریخ این روح ابتدا ازخودبیگانه می‌شود و با ماده مواجهه پیدا می‌کند و از خودش بیرون می‌شود. تاریخ چیزی نیست جز رفع ازخودبیگانگی و رسیدن دوباره‌ی روح به خودآگاهی. روح در این معنا چیزی نیست جز این سیر و این به معنای تعالی انسان است و در این معنا علوم انسانی، علوم روحی است زیرا متکفل تعالی انسان است.