پگاه روزگار نو _________

مؤسسه فرهنگی هنری ___

پگاه روزگار نو _________

مؤسسه فرهنگی هنری ___

آخرین نظرات
  • ۳۰ شهریور ۹۴، ۱۸:۵۹ - زهرا
    سلام

 استاد یوسفعلی میرشکاک


طلوع شعر فارسی

شاعران ایرانی در سده‌ی اول و دوم هجری، به زبان عربی شعر می‌گفتند. بشّار تخارستانی، بسطام کرد، ابونواس حسن بن هانی و... از این جمله‌اند. اما این گروه از شاعران را نمی‌توانیم جزء تاریخ ادب فارسی به حساب بیاوریم. وزن عروضی از زبان عربی به زبان فارسی منتقل می‌شود. وقتی ما از تاریخ ادبیات حرف می‌زنیم، منظور غالباً، تاریخ شعر فارسی است.
آل بویه شیعه بودند اما با آل علی (ع) بیعت نکردند در عین اینکه شیعه‌ی اسماعیلی نبودند. بعد از انقراض آل بویه، غزنویان روی کار آمدند. شعر فارسی در همین روزگار بحران، آغاز می‌شود. می‌گویند اولین کسی که به فارسی شعر گفته، بهرام گور بوده است با یک بیت من درآوردی:
            منم آن شیر شلمبه منم آن ببر یله / منم آن بهرام گور و کنیتم بوجبله
البته این جعل محض است. هیچ سند درستی برای این قضیه وجود ندارد. در تاریخ سیستان آمده است که وقتی یعقوب لیث سیستان را گرفت و امیر شد، فردی به نام محمد بن وصیف برایش یک قصیده‌ی عربی گفت؛ چنانکه مرسوم بود. یعقوب، آنقدر عربی بلد نبود که شعر عربی بفهمد و گفت: «به زبانی که من درنیابم، چرا باید چیزی گفتن». در وصفش این شعر را گفته‌اند که «ای امیری که امیران جهان خاص و عام و ...استاد یوسفعلی میرشکاک ، تاریخ ادبیات ایران ( سبک خراسانی )» که چندان شعر محکمی نیست.
به افراد دیگری مثل ابوشکور، ابوحفص سغدی، فیروز مشرقی و... می‌رسیم. عوفی از حنظله‌ی بادغیسی این دو قطعه را آورده است:
            یارم سپند اگر چه بر آتش همی‌فکند/ از بهر چشم تا نرسد مرو را گزند
            او را سپند و آتش نآید همی به کار/ با روی همچو آتش و با خال چون سپند
در این زمان هنوز آن حکمت شعری، نمود نیافته است، اما نشانه‌هایی هست. مثلا این قطعه:
            مهتری گر به کام شیر درست/ شو خطر کن ز کام شیر بجوی
            یا بزرگی و عزّ و نعمت و جاه/ یا چو مردانت مرگ رویاروی
از این شعرها می‌توان نقطه‌هایی برای سرآغاز حکمت‌گویی در ادب فارسی، قائل شد و از این نوع شعرها که به محمود ورّاق هروی، معاصر طاهریان و صفاریان منسوب است:
            نگارینا به نقد جانت ندهم/ گرانی در بها ارزانت ندهم
            گرفتستم به جان دامان وصلت/ نهم جان از کف و دامانت ندهم
این شعرهای عاشقانه، سرآغاز وجه دوم شعر ماست. شعر عاشقانه‌ای که اندک‌اندک، از حدود مجاز وارد قلمروی عشق معنوی و ملکوتی و آسمانی می‌شود و از هم‌تافت این دو، آدم‌هایی مثل سنایی و حافظ بیرون می‌آیند. صورت‌های دیگری در شعر قرن سوم و چهارم وجود دارد. البته از آنچه که برای ما مانده است. این‌ها آغازگران شعر فارسی بودند. مثلاً رودکی پدر شعر فارسی با آن همه عظمت، چیزی نزدیک به یک میلیون بیت شعر سروده بود اما از اشعارش چیزی به آن معنا باقی نمانده است. در کلام رودکی چیزهایی از جنس شعر عاشقانه و حکمی می‌بینیم. رودکی، در روزگار جوانی کور نبوده و او را بعداً کور کرده‌اند.
متأسفانه در دانشگاه‌های ما از فرخی سیستانی می‌گویند، فرخی که از مدح محمود غزنوی می‌گوید. حال آنکه، وی دویست تن از اعیان و بزرگان شیعه را دار زد و بقیه را نیز از دم تیغ گذراند.
ریشه‌ی تاریخ ادبیات ما باید به حکمت برگردد. سعی بنده بر این خواهد بود که در چند جلسه‌ی اول، جرقه‌های اولیه‌ی این حکمت را معلوم کنم. از جمله مثلاً این قطعه‌ی رودکی را:
            روی به محراب نهادن چه سود/ دل به بخارا و بتان طراز
            ایزد ما وسوسه‌ی عاشقی/ از تو پذیرد نپذیرد نماز
تقریباً می‌توان جرقه‌ها و نشانه‌های تمام وجوه ادبیات فارسی را در شعر رودکی دید. البته احتمالاً در قرمطی‌کشی و فاطمی‌کشی روزگار غزنویان، اشعار او را از بین برده‌اند.
و اما نمونه‌ی شعر عاشقانه‌ی رودکی:
            شادزی با سیاه چشمان شاد/ که جهان نیست جز فسانه و باد
            زآمده تنگدل نباید بود/ وز گذشته نکرد باید یاد
این مضمون در جمله‌ای منسوب به امام علی (علیه‌السلام) آمده است و بعداً آن را دوباره در خیام می‌بینید:
            از دی که گذشت دی از او یاد مکن/ برنآمده و گذشته بنیاد مکن
            فردا چو نیامده است فریاد مکن/ حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
البته معنا وقتی از عربی به فارسی منتقل می‌شود، ناگزیر، فرم و قدری از محتوایش جابه‌جا می‌شود. آن وقت انسان عادی از آن تعبیر به خوش‌باشی می‌کند اما مقصود قدمای ما، خوش‌باشی نبوده است.
            من و آن جعدموی غالیه‌بوی/ من و آن ماهروی حورنژاد
            نیکبخت آن کسی که داد و بخورد/ شوربخت آن که او نخورد و نداد
            باد و ابر است این جهان افسوس/ باده پیش آر هر چه بادا باد
باز اشاره به حرف مولا دارد که «فرصت‌ها چون ابرها در گذرند». اگر در ادب فارسی باریک شویم، خواهیم دید که نظر همه‌ی بزرگان به کلام امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) است.
مولانا در وصف سنایی غزنوی می‌گوید:
            ترک جوشی کردم من از این نیم‌خام/ از حکیم غزنوی بشنو تمام
یعنی سراغ سنایی بروید؛ چون او مفتی اعظم جهان اسلام است اما نمی‌تواند شفاف بگوید چراکه بازخواست می‌شود.
در این قطعه:
            زندگانی چه کوته و چه دراز/ نه به آخر بمرد باید باز
با مضمون مرگ‌آگاهی مواجه هستید و این یکی از شئون اصلی حکمتی است که در ادب ما پنهان است.
            هم به چنبر گذار خواهد بود/ این رسن را اگر چه هست دراز
            خواهی اندک‌تر از جهان بپذیر/ خواهی از ری بگیر تا به طراز
            این همه باد و بود تو خواب است/ خواب را حکم نی مگر به مجاز
حرف آقا رسول‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) است «الناس نیامٌ اذا ماتوا فانتبهوا».
            این همه روز مرگ یکسانند/ نشناسی ز یکدگرشان باز

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی