پگاه روزگار نو _________

مؤسسه فرهنگی هنری ___

پگاه روزگار نو _________

مؤسسه فرهنگی هنری ___

آخرین نظرات
  • ۳۰ شهریور ۹۴، ۱۸:۵۹ - زهرا
    سلام

۲ مطلب با موضوع «فلسفه علم :: فلسفه علم قاره‌ای» ثبت شده است

 دکتر مهدی معین زاده



مقومات Da


1. حال (Befinlichkeit = State of mood)

دازاین هماره از پیش هم‌نواشده با حالی است. این حال بیش از هر «مفهوم»ی، هستی ایستار دازاین را نشان می‌دهد. «حال» نحوه‌ی بودن در جهان را نشان می‌دهد و ناظر به یافتگی‌های دازاین است. مثلاً یکی از مهم‌ترین ادکتر مهدی معین‌زاده ، فلسفه علم قاره‌ایین یافتگی‌ها «ترس‌آگاهی» است. دازاین چون حس قصور ذاتی دارد و از آنچه که باید باشد کمتر است، همیشه یک ترس و دل‌شوره دارد که این ترس متوجه هیچ چیز خاصی نیست بلکه متوجه خودِ «بودن» است. ترس‌آگاهی متعلق خاصی درون این جهان ندارد، رو به هیچ چیز نیست و رو به خود «بودن-در-عالم» است.


2. فهم (Verstehen = Understanding)

معنای دقیق آن، زیرایستار را فهمیدن است. در نظر هایدگر، وجود قیام است. کلمه‌ی وجود (existence) با ex نسبت دارد، انگار با نوعی بیرون‌زدن و بیرون‌جهیدن از حد و مرز خود همراه است. در فارسی نیز وجود از ریشه‌ی وجد است یعنی از پوست خود بیرون‌زدن. فهم در نظر هایدگر چیزی مثل شناخت (Episteme) در فلسفه‌ی سنتی نیست. شناخت یکی از قوای انسانی است ولی وقتی می‌گوییم فهم، بنیادی‌تر است. فهم، عین وجود است. هایدگر در «هستی و زمان» می‌گوید: «فهم، هستی هستی‌توانش ِ خویشمندِ دازاین است و به چنان طریقی چنان است که این هستی فی‌نفسه می‌داند که هماره به چه کار است.» فهم، امری برابر وجود است نه موجود، یعنی در دوگانه‌ی ابژه-سوبژه نمی‌گنجد. فهم با فردیت و شخصیت دازاین تلازم دارد و می‌داند که دازاین رو به کدام سوی دارد و با «بشو آنچه هستی»اش چه نسبتی دارد. ما زندگی خود را فهم‌کنان می‌زییم و این فهم عین وجود ماست.
حالت سقوط‌کرده‌ی فهم، «کنجکاوی» است. کنجکاوی امری را می‌فهمد فقط برای آنکه بفهمد. مثلاً در بحث تکنولوژی می‌گویند که یک اتونومی دارد مثل اینکه وقتی ما می‌توانیم به ماه برویم، انگار باید برویم و اینکه برای چه برویم ندارد. کنجکاوی، دو خصلت دارد: نادرنگیدن و تفرقه‌ی خاطر. مثل اطلاعاتی که ما داریم و همه‌اش برای فرار از خودمان است.
در فهم، نوعی طرح‌اندازی (projection) وجود دارد. ما نسبت به «بشو آنچه هستی» طرحی برای حیاتمان و برای «بودن-در-عالم» می‌اندازیم. اصلاً آمدن ما به اینجا نوعی طرح‌اندازی است مطابق با خویشمندی هستی‌توانش ما. این فهم هم به گذشته و هم به آینده تعلق دارد. گذشته (زندگی پیشین، خانواده، ژنتیک، اجتماع، سنت و...) امکاناتی را برای ما پیشنهاد می‌کند و فهم ما با توجه به گذشته طرحی برای آینده می‌اندازد. یعنی یک فهم، کل هستی ما را در بر می‌گیرد. لذا حالت وجودی فهم، در مقابل شناخت قرار می‌گیرد. فرق بین دانستن و ندانستن در شناخت، شاید مثلاً خواندن دو صفحه مقاله باشد اما در فهم، وجودی است و به زندگی‌کردن برمی‌گردد.


3. بیان (Ausdruck = Expression)

در من چیزی هست و به ظهور می‌رسد. نحوه‌ی وجود دازاین طوری است که خود را اظهار کند. این نیست که یک وجودی داشته باشیم و بعد در مقام اظهار خود بربیاید، بلکه وجودش برابر مقام اظهار است. اساساً اظهار در نسبت با دازاین معنی می‌یابد. آب پیش از دازاین وجود دارد اما اظهار نمی‌شود، این دازاین است که با تشنگی خود، آب را به ظهور رسانده است. هایدگر، سؤال از چیزی بدون نسبت با دازاین را «کنجکاوی» می‌داند که حالت سقوط‌کرده‌ی فهم است. هر امری در نسبت با دازاین به آشکارگی خود می‌رسد. حتی وجود خورشید به خاطر نور و گرمابخشیدن به عالم دازاین است که اظهار می‌شود. عالم بدون دازاین و قبل از دازاین وجود دارد، هستنده است اما هستی ندارد، Vorhandenheit است اما برای Zuhandenheit شدن باید دازاین بیاید تا این به آشکارگی برسد. هستی عالم بسته به این است که محل پردازش من باشد.


«گزاره» از نظر هایدگر

هایدگر مشخصاتی را در امتداد یافتگی و فهم و بیان برای گزاره ذکر می‌کند. گزاره بدون این مشخصات چنان می‌شود که اقوال علمی امروز ما چنین هستند، یعنی بر اساس سقوط‌کرده‌ی گزاره است. او می‌گوید گزاره سه دلالت دارد:
1. دلالت اشاره (وجه وجودی)
2. دلالت حمل (وجه ماهوی)
3. دلالت هم‌بودی و مشارکت
مسأله‌ی هایدگر این است که می‌گوید دلالت دوم در دلالت اول بنیاد دارد. ما در دلالت دوم خصوصیت و ماهیت را استخراج می‌کنیم. ما وقتی محمولی را بر موضوعی حمل می‌کنیم، آن را به‌صورت خصلتی برای موضوع در نظر می‌گیریم. اگر به عنوان ماهیت به این خصلت نگاه کنی آن وقت می‌توانی اندازه‌گیری داشته باشی و به اصطلاح فعالیت علمی کنی. یعنی علم زاییده‌ی این خصلت‌هاست. خصلت‌ها و ماهیت‌ها فقط وقتی مطرح می‌شوند که هستی به اختفا می‌رود. یعنی متعلق علم فقط در صورت نسیان هستی مطرح می‌شود. اساساً علم زاده‌ی وجه ماهوی است. کیفیات یا خصلت‌ها حالت سقوط‌کرده‌ی گزاره هستند. گزاره، اشاره‌ای است به وجودی در تعیین‌شدگی‌اش، اشاره‌ای که ریشه در مشارکت دارد. گزاره وجه وجودی دارد و ناظر به پردازش است. اگر از پردازش خارج شود تبدیل به ماهیت و خصلت می‌شود که این مقام علم امروز است.
هایدگر، علم را حالت سقوط کرده‌ای از فهم می‌داند. هایدگر این حرف را آشکارا در مقاله‌ی «نامه‌ای در باب اومانیسم» می‌نویسد که علم نمی‌اندیشد. علم در سپهری جاری است که تأمل جاری نیست. یعنی اگر تأمل کنی می‌بینی که امور در پردازش معنا پیدا می‌کنند و علم درست در جایی است که امور از پردازش خارج شده‌اند.

دکتر مهدی معین زاده


مراد از فلسفه علم قاره‌ای چیست؟

«فلسفه‌ی علم قاره‌ای» چندان بحث متعینی نیست. مقصود ما از این عنوان، طرح آراء برخی از مهم‌ترین فیلسوفان منتسب به این فلسفه درباره‌ی علم است. در این کلاس، بحث ما محدود می‌شود به بررسی نگاه «هایدگر»، «هوسرل» و «گادامر» به علم و معرفت علمی.

نخستین گشایش ما به عالم، در نظر هایدگر

بحث را با هایدگر آغاز می‌کنیم. هم در هایدگر متقدم و هم در هایدگر متأخر، آموزه‌هایی مرتبط با علم و ارائه‌ی درکی که ما را به نوعی فلسفه‌ی علم رهنمون سازد وجود دارد. ما مشخصاً کتاب «هستی و زمان» و مقاله‌های «پرسش از تکنولوژی»، «عصر تصویر جهان» و «چیز چیست؟» را مورد بررسی قرار می‌دهیم.
هایدگر در کتاب «هستی و زمان» بیان می‌دارد که نخستین گشایش ما به عالم، گشایشی پردازش‌گرانه است.
پردازش (به آلمانی Besorgen و به انگلیسی Care) واجد سه دسته معنی است. اول: ترتیب‌دادن، فیصله‌دادن، روی چیزی کارکردن، مرتب‌کردن و دوم: نگرانی، همّ، دل‌شوره‌ی چیزی را داشتن و سوم: منتظر بودن و پاییدن. این پردازش در واقع نوعی مواجهه‌ی پراتیکبا اشیاء و متضمن معنای «بشو آن‌چه هستی» می‌باشد.

دکتر مهدی معین‌زاده ، فلسفه علم قاره‌ای

مثلاً اتاق اولاً برای ما سکونت‌افزار است، سد آب‌افزار است، چکش کوبیدن‌افزار است و... . هایدگر می‌گوید یونانی‌ها به شئ «پراگماتا» (Peragmata) می‌گفتند یعنی در نظر آنان عمل در اساس شئ بود. لذا مواجهه‌ی اولیه‌ی ما با عالم مواجهه‌ای پراتیک است و بعد وقتی «افزار» کارآشوب شد، به نحو اشتقاقی مواجهه‌ی تئوریک پیدا می‌

 

کنیم.
در نظر هایدگر عالم، مجموعه‌ی اعیان نیست بلکه مجموعه‌ی ابزارهاست. یعنی مثلاً اتاق، قبل از آن‌که یک مکان متعین باشد، یک سکونت‌افزار است. هر شئ‌ای پیش از آن‌که Object باشد کارافزار است. ابزار بودن ریشه در نشانه‌‌بودن دارد. پس عالم نه مجموعه‌ی اعیان بل مجموعه‌ی نشانه‌هاست.
در نظر هایدگر «وجود» از آغاز فلسفه فراموش شده و ما با «موجود» مواجهیم. او برای تبیین عالم و آنچه در آن «هست» مثالی می‌زند و آن این‌که پیکان (→) آن‌گاه محقق شده است که خود را نشان ندهد بل نگاه را معطوف به مقصد کند. و از این منظر به «هستی» هستندگان می‌پردازد و دو نوع هستی را معرفی می‌کند: یکی «تودستی» (به آلمانی zuhandenheit و به انگلیسی ready to hand) یعنی هستی به مثابه‌ی آماده بودن برای اشاره و نشان دادن وجود و دیگری «فرادستی» (به آلمانی vorhandenheit و به انگلیسی present at hand) یعنی هستی به مثابه‌ی بودن برای نشان دادن خود. در نظر هایدگر، هستی در معنای اول، اقرب گشایش ما به عالم است و در معنای دوم یک هستی نابه‌جا و غیراصیل می‌باشد که از عینیت اشیاء فراتر نمی‌رود. از این منظر «علم» تقرب به عالم هست اما اصیل‌ترین تقرب ما به عالم نیست. یعنی ما به لحاظ علمی تقربی به عالم پیدا نمی‌کنیم.

روایت هایدگر از تغییر مفهوم زمان و مکان

هایدگر سپس به مفهوم بودن-در-عالم (به آلمانی Sein-in-der welt و به انگلیسی Being-in-the world) پرداخته و برای توضیح مفهوم «در» می‌گوید که در آلمانی قدیم به جای in از innan استفاده می‌شده که علاوه بر جنبه‌ی مکانی، مشتمل بر مفهوم مأنوس‌بودن، عادت‌داشتن و سکنی‌گزیدن نیز بوده است. وقتی صرفاً جنبه‌ی مکانی مطرح باشد فقط می‌توان از دوری و نزدیکی و از متر و سانتی‌متر صحبت کرد اما گونه‌ی دیگری از «بودن-در-عالم» مطرح است که ناظر به «رخصت وجود» است، ناظر به نشان‌دادن علتی است که به اشیاء شأن وجود می‌بخشد. از این منظر تعیین‌کننده‌ی دوری و نزدیکی، مکان اشیاء نیست و چه بسا نزدیک‌ترین اشیاء (به لحاظ مکانی) دورترین آن‌ها (به لحاظ توجه) باشد. مثلاً عینک نزدیک است در عین حال دورترین است چون هیچ‌گاه به آن نگاه نمی‌شود و اساسا مراد از عینک، دیدنِ خود عینک نیست. یا وقتی به ساعت نگاه می‌شود مراد، نفس دانستن ساعت نیست بلکه پردازشی منظور است یعنی یا برای کاری زود است یا برای کار دیگری دیر است یا موقع کاری است. مثلاً وقتی به دوستی در چند قدمی می‌رویم، آسفالت زمین به ما نزدیک‌تر است اما فی‌الواقع این دوست ماست که نزدیک است چون اساساً مقصود ما دوست است.
«دازاین» به نحوی «زداینده‌ی دوری» در عالم حضور دارد. «Dasein» یعنی «وجود ِ آن‌جایی»، یعنی وجودی که این‌جا نیست و شما به هر جایی که نگاه می‌کنی در آن موقع وجود در آن‌جا قرار دارد. این متضمن نوعی قصور ذاتی دائمی دازاین از چیزی است. «وجود آن‌جایی» نحوه‌ی وجود هستندگانی است که ویژگی‌های انسان دارند.
اما چگونه مکان از آن مفهوم به این درک متری و سانتی‌متری رسید؟ هایدگر روایتی از این تغییر در عصر جدید دارد: دکارت با تفکیک جسم از ذهن، «جسم» را تلازم جوهر داد. یعنی «جسم» آن حقیقت مستقل و باقی و ایمن از زوال و آن امر قائم به ذاتی است که برای وجود داشتن به هبچ امر دیگری نیازمند نیست. دکارت گفت که هر چیزی برای جسم، عرض است به جز امتداد. در نظر او جهان، شئ ممتد است. وقتی امتداد دارد قابل اندازه‌گیری است و لذا معروض ریاضی قرار می‌گیرد. در ریاضیات است که اتقان داریم، یقین داریم، ایمن از شک هستیم، با حکم‌های قطعی و ایمن از زوال سر و کار داریم.
این روایت هایدگر است از ریاضی دیدن عالم در عصر جدید. او به تلویح ریشه‌ی این نگاه را نوعی ترس می‌داند، ترس از دست دادن.