پگاه روزگار نو _________

مؤسسه فرهنگی هنری ___

پگاه روزگار نو _________

مؤسسه فرهنگی هنری ___

آخرین نظرات
  • ۳۰ شهریور ۹۴، ۱۸:۵۹ - زهرا
    سلام

۵ مطلب با موضوع «فلسفه علم» ثبت شده است

علیرضا شفاه


در این جلسه پیش‌زمینه‌های ریاضی ظهور پوزیتیویسم طرح می‌شود.

کانت

قبل از کانت، گزاره‌های تحلیلی (پیش از تجربه) که ریاضیات را می‌سازد، را یقینی و صادق می‌دانستند و گزاره‌های تألیفی (پس از تجربه) که فیزیک را می‌سازد، را نیازمند تأیید تجربی می‌دانستند. سؤال کانت این بود که چگونه امکان دارد یک گزاره تألیفی، یقینی باشد. کانت به این نکته توجه کرد که امر واقعی (جهان خارج) و امر پدیداری (آنچه نزد ماست) در حقیقت یک امر است و از هم جدا نیستند. کانت تلفیقی میان دو جریان عقل‌گرایی و تجربه‌گرایی قبل از خود ایجاد کرد و گفت ما در ذهن خود قالب‌هایی (مقولات فاهمه) داریم که این تجربیات وارد آن شده و به حکم تبدیل می‌شود. لذا کانت نتیجه می‌گیرد که ما از احکامی به نام احکام ماتقدم تألیفی نزد خود برخورداریم و گزاره‌علیرضا شفاه ،  فلسفه علم استانداردهای علمی درباره‌ی جهان (فیزیک نیوتن) اینگونه هستند. وی در این راستا، ریاضیات اقلیدسی را به عنوان گزاره‌های یقینی پذیرفته بود و فیزیک را بر اساس یقینی بودن آن، یقینی معرفی کرد.

ریاضیات

در قرن نوزدهم تحولاتی در ریاضیات اتفاق افتاد. دانشمندانی سعی می‌کردند اصل پنجم هندسه‌ی اقلیدسی را بر اساس چهار اصل اول به دست آورند. در این میان هیلبرت ادعا کرد که ریاضی به صدق و کذب گزاره‌ها نمی‌پردازد بلکه او دستگاهی اصولی ارائه می‌کند که سازگاری درونی دارد و بررسی صدق‌ و کذب گزاره‌ها، بر عهده‌ی فیزیکدانان است. وی همچنین مدعی شد که ریاضیات موضوع خاصی ندارد لذا پس از ارائه، می‌تواند بر پدیده‌های مختلف توسط فیزیکدان‌ها اعمال شود.
اما این سؤال مطرح شد که از کجا بدانیم گزاره‌ها تماماً سازگار و بدون تناقض خواهد بود؟ چرا که تا قبل از آن، تجربه مشخص می‌کرد که یک دستگاه سازگار هست یا نه، اما اکنون که ریاضیات دیگر در مورد جهان واقعی نبود بلکه دستگاهی انتزاعی فرض می‌شد، معیاری برای سنجش سازگاری یک دستگاه ریاضی لازم بود. هیلبرت پاسخ داد که توسط آموزه‌های دکارت، باید هندسه را به معادلات جبری در بیاوریم. پس مسئله به سازگاری درونی علم حساب و سرانجام استفاده از منطقی که از آن پیروی کند، رسید. در مقابل این جریان، راسل پارادوکسی مطرح کرد که ریاضی‌دانان نتوانستند آن را برطرف کنند تا اینکه گودل نشان داد هرگز نمی‌توان سازگاری یک سیستم را اثبات کرد.
در نتیجه این مباحث، انیشتین این فرض که فضا، اقلیدسی است را رد کرد و نظریه نسبیت را بر اساس هندسه ریمانی (که یک هندسه نااقلیدسی است) طرح نمود. بر این اساس، نظر کانت در باب گزاره‌های ماتقدم پیشینی (که ریاضیات اقلیدسی را به عنوان گزاره‌های یقینی پذیرفته بود) زیر سؤال رفت و عملاً مشخص شد که این گزاره‌ها، یقینی نیستند.

ویتگنشتاین

نهایتاً باید تأثیرات ویتگنشتاین اول بر شکل‌گیری پوزیتیویست‌های منطقی را بسیار جدی بگیریم. تمام آنچه که ویتگنشتاین اول انجام می‌دهد، تعیین رابطه‌ی زبان و معنا بود که در حقیقت به نشان‌دادنِ حدود زبان می‌انجامید. او می‌گوید که من خارج از زبان نیستم؛ بلکه داخل زبان قرار دارم و نمی‌توانم این حدود را از بیرون تعیین کنم. همچنین نظریه آیینه‌ای وی بیان می‌کند که ساختار جهان، با ساختار زبان تناظر دارد. لذا هر آنچه که به زبان نمی‌آید، مهمل است (یعنی نیست). وی گفت: «درباره آنچه نمی‌توان سخن گفت، سکوت باید کرد».

ظهور حلقه وین

شهر وین، در نیمه دوم قرن نوزدهم محل رفت و آمد بزرگان علم و فرهنگ بود و می‌توان گفت سنتز جریان فرهنگی وین (در ابتدای قرن بیستم) با جریان فرهنگی انگلیسی (که در این جلسه در مورد ریاضیات مطرح شد) منجر به شکل‌گیری جریان پوزیتیویسم منطقی شد.
تحت تأثیر نظرات ماخ، در اوایل قرن بیستم رشته‌ی فلسفه‌ علم اولین بار در دانشگاه وین تأسیس گردید.
بولتزمان (که ریاضی آماری را وارد فیزیک کرد) با ایده‌ی ادراکات ماخ مخالف بود و نتوانست آن را بپذیرد و در نهایت نیز خودکشی کرد.
برخی از اساتید فلسفه دانشگاه وین، بعدها دور هم جمع شده و تلاش کردند تا معضل به وجود آمده در مورد فلسفه کانت را به نحوی حل کنند. می‌توان گفت ظهور حلقه وین، بیشتر تلاشی در جهت حل بحران فلسفه بوده است و نه بحران یقینی نبودن علم؛ چراکه اعضای این حلقه، یقینی نبودن علم را پذیرفته بودند.
از طرف دیگر، پوزیتیویست‌های منطقی به شدت تحت تأثیر ویتگنشتاین قرار دارند و مباحث مطرح شده از طرف ویتگنشتاین، پایه‌ی کارهای پوزیتیویست‌های منطقی قرار گرفت. هدف آن‌ها این بود که نشان دهند زبان ما، همان زبان فیزیک است و چیزی که به لحاظ فیزیکی آزمون‌پذیر نیست، معنایی ندارد.

 دکتر مهدی معین زاده



مقومات Da


1. حال (Befinlichkeit = State of mood)

دازاین هماره از پیش هم‌نواشده با حالی است. این حال بیش از هر «مفهوم»ی، هستی ایستار دازاین را نشان می‌دهد. «حال» نحوه‌ی بودن در جهان را نشان می‌دهد و ناظر به یافتگی‌های دازاین است. مثلاً یکی از مهم‌ترین ادکتر مهدی معین‌زاده ، فلسفه علم قاره‌ایین یافتگی‌ها «ترس‌آگاهی» است. دازاین چون حس قصور ذاتی دارد و از آنچه که باید باشد کمتر است، همیشه یک ترس و دل‌شوره دارد که این ترس متوجه هیچ چیز خاصی نیست بلکه متوجه خودِ «بودن» است. ترس‌آگاهی متعلق خاصی درون این جهان ندارد، رو به هیچ چیز نیست و رو به خود «بودن-در-عالم» است.


2. فهم (Verstehen = Understanding)

معنای دقیق آن، زیرایستار را فهمیدن است. در نظر هایدگر، وجود قیام است. کلمه‌ی وجود (existence) با ex نسبت دارد، انگار با نوعی بیرون‌زدن و بیرون‌جهیدن از حد و مرز خود همراه است. در فارسی نیز وجود از ریشه‌ی وجد است یعنی از پوست خود بیرون‌زدن. فهم در نظر هایدگر چیزی مثل شناخت (Episteme) در فلسفه‌ی سنتی نیست. شناخت یکی از قوای انسانی است ولی وقتی می‌گوییم فهم، بنیادی‌تر است. فهم، عین وجود است. هایدگر در «هستی و زمان» می‌گوید: «فهم، هستی هستی‌توانش ِ خویشمندِ دازاین است و به چنان طریقی چنان است که این هستی فی‌نفسه می‌داند که هماره به چه کار است.» فهم، امری برابر وجود است نه موجود، یعنی در دوگانه‌ی ابژه-سوبژه نمی‌گنجد. فهم با فردیت و شخصیت دازاین تلازم دارد و می‌داند که دازاین رو به کدام سوی دارد و با «بشو آنچه هستی»اش چه نسبتی دارد. ما زندگی خود را فهم‌کنان می‌زییم و این فهم عین وجود ماست.
حالت سقوط‌کرده‌ی فهم، «کنجکاوی» است. کنجکاوی امری را می‌فهمد فقط برای آنکه بفهمد. مثلاً در بحث تکنولوژی می‌گویند که یک اتونومی دارد مثل اینکه وقتی ما می‌توانیم به ماه برویم، انگار باید برویم و اینکه برای چه برویم ندارد. کنجکاوی، دو خصلت دارد: نادرنگیدن و تفرقه‌ی خاطر. مثل اطلاعاتی که ما داریم و همه‌اش برای فرار از خودمان است.
در فهم، نوعی طرح‌اندازی (projection) وجود دارد. ما نسبت به «بشو آنچه هستی» طرحی برای حیاتمان و برای «بودن-در-عالم» می‌اندازیم. اصلاً آمدن ما به اینجا نوعی طرح‌اندازی است مطابق با خویشمندی هستی‌توانش ما. این فهم هم به گذشته و هم به آینده تعلق دارد. گذشته (زندگی پیشین، خانواده، ژنتیک، اجتماع، سنت و...) امکاناتی را برای ما پیشنهاد می‌کند و فهم ما با توجه به گذشته طرحی برای آینده می‌اندازد. یعنی یک فهم، کل هستی ما را در بر می‌گیرد. لذا حالت وجودی فهم، در مقابل شناخت قرار می‌گیرد. فرق بین دانستن و ندانستن در شناخت، شاید مثلاً خواندن دو صفحه مقاله باشد اما در فهم، وجودی است و به زندگی‌کردن برمی‌گردد.


3. بیان (Ausdruck = Expression)

در من چیزی هست و به ظهور می‌رسد. نحوه‌ی وجود دازاین طوری است که خود را اظهار کند. این نیست که یک وجودی داشته باشیم و بعد در مقام اظهار خود بربیاید، بلکه وجودش برابر مقام اظهار است. اساساً اظهار در نسبت با دازاین معنی می‌یابد. آب پیش از دازاین وجود دارد اما اظهار نمی‌شود، این دازاین است که با تشنگی خود، آب را به ظهور رسانده است. هایدگر، سؤال از چیزی بدون نسبت با دازاین را «کنجکاوی» می‌داند که حالت سقوط‌کرده‌ی فهم است. هر امری در نسبت با دازاین به آشکارگی خود می‌رسد. حتی وجود خورشید به خاطر نور و گرمابخشیدن به عالم دازاین است که اظهار می‌شود. عالم بدون دازاین و قبل از دازاین وجود دارد، هستنده است اما هستی ندارد، Vorhandenheit است اما برای Zuhandenheit شدن باید دازاین بیاید تا این به آشکارگی برسد. هستی عالم بسته به این است که محل پردازش من باشد.


«گزاره» از نظر هایدگر

هایدگر مشخصاتی را در امتداد یافتگی و فهم و بیان برای گزاره ذکر می‌کند. گزاره بدون این مشخصات چنان می‌شود که اقوال علمی امروز ما چنین هستند، یعنی بر اساس سقوط‌کرده‌ی گزاره است. او می‌گوید گزاره سه دلالت دارد:
1. دلالت اشاره (وجه وجودی)
2. دلالت حمل (وجه ماهوی)
3. دلالت هم‌بودی و مشارکت
مسأله‌ی هایدگر این است که می‌گوید دلالت دوم در دلالت اول بنیاد دارد. ما در دلالت دوم خصوصیت و ماهیت را استخراج می‌کنیم. ما وقتی محمولی را بر موضوعی حمل می‌کنیم، آن را به‌صورت خصلتی برای موضوع در نظر می‌گیریم. اگر به عنوان ماهیت به این خصلت نگاه کنی آن وقت می‌توانی اندازه‌گیری داشته باشی و به اصطلاح فعالیت علمی کنی. یعنی علم زاییده‌ی این خصلت‌هاست. خصلت‌ها و ماهیت‌ها فقط وقتی مطرح می‌شوند که هستی به اختفا می‌رود. یعنی متعلق علم فقط در صورت نسیان هستی مطرح می‌شود. اساساً علم زاده‌ی وجه ماهوی است. کیفیات یا خصلت‌ها حالت سقوط‌کرده‌ی گزاره هستند. گزاره، اشاره‌ای است به وجودی در تعیین‌شدگی‌اش، اشاره‌ای که ریشه در مشارکت دارد. گزاره وجه وجودی دارد و ناظر به پردازش است. اگر از پردازش خارج شود تبدیل به ماهیت و خصلت می‌شود که این مقام علم امروز است.
هایدگر، علم را حالت سقوط کرده‌ای از فهم می‌داند. هایدگر این حرف را آشکارا در مقاله‌ی «نامه‌ای در باب اومانیسم» می‌نویسد که علم نمی‌اندیشد. علم در سپهری جاری است که تأمل جاری نیست. یعنی اگر تأمل کنی می‌بینی که امور در پردازش معنا پیدا می‌کنند و علم درست در جایی است که امور از پردازش خارج شده‌اند.

علیرضا شفاه


محورهای جلسات این دوره

فلسفه علم استاندارد، به دوره‌ی شکل‌گیری فلسفه علم تا قبل از کوهن گفته می‌شود. لذا در این دوره به جریان پوزیتیویسم منطقی و ابطال‌گرایی خواهیم پرداخت و مباحث مربوط به کوهن و فایرابند و لاکاتوش و... در طرح درس فلسفه علم استاندارد نخواهند بود.
دو جلسه‌ی اول به آشنایی با زمینه‌های فرهنگی اجتماعی ظهور پوزیتیویسم منطقی و تحولات قبل از آن در عرصه‌ی فیزیک و ریاضی خواهیم پرداخت. در دو جلسه‌ی بعد پوزیتیویسم منطقی و در سه جلسه‌ی آخر، ابطال‌گرایی پوپر معرفی خواهند شد.
فلسفه علم همواره با دو مسئله اصلی روبه‌رو بوده است: معناداری، و رد و پذیرش گزاره‌ها. سعی می‌شود در این دوره، به هر دوی این موضوعات پرداخته شود.


انتقال از فیزیک ارسطویی به فیزیک نیوتونی

فیزیک ارسطویی دارای پنج مشخصه است:
    * جهان از توپ‌های تو پُر از جنس خاک، آب، هوا و آتش تشکیل شده است.
    * مکان، به صورت نسبت بین دو جسم تعریف می‌شود و برای یک جسم تنها، معنادار نیست (لذا اگر جهان را یک کل در نظر بگیریم، نمی‌توان از مکان آن سؤال کرد چراکه دیگر چیزی نیست که نسبت جهان را با آن بسنجیم). بالطبع «خلأ» در فیزیک ارسطویی قابل تصور نیست.
    * زمین مرکز هستی است و همه کرات به دور آن می‌چرخند.
    * دو جهت بالا و پایین مطلق وجود دارد. اگر خطی از مرکز زمین به سمت بیرون آن رسم کنیم، حرکت در جهت آن، بالاست و حرکت در جهت مخالف، پایین.
    * عالم پایین (زمین)، دنیای حرکت، تغییر و سنگینی (کثیف) است و عالم بالا (آسمان)، عالم ثابت و کمال است.علیرضا شفاه ،  فلسفه علم استاندارد
ویژگی‌های فیزیک نیوتونی:
    * جهان بی‌کران است. لذا دیگر نمی‌توان برای آن مرکزی قائل شد و انسان دیگر در مرکز توجه عالم نیست.
    * جهان بی‌کران است. لذا دیگر جهت (بالا و پایین) مطلقی در جهان وجود ندارد و جهات همه نسبی می‌شوند.
    * زمین در حال حرکت است. لذا دیگر سکون در جهان وجود ندارد.
در نتیجه‌ی این جریان فرهنگی، اطلاق‌های مکان و جهت و مرکزیت زمین از بین رفت. خلاصه‌ اینکه از عالم قدسیت‌زدایی شد. این بی‌معنایی‌ها بشر را به این فکر کشاند که چرا بی‌خودی، عالم را جدی گرفته‌ایم؟ صورت ایدئولوژیک این احساس به پوزیتیویسم مشهور است.


نظریه‌ی ادراکات ماخ

در ادامه این جریان فرهنگی، ماخ نظریه‌اش را در اواخر قرن نوزدهم در وین مطرح گردید. وی همه‌ی چیزها را ادراکات (perceptions) بشر می‌دانست. بر این اساس، همه چیز در واقع همان چیزی است که ما درک می‌کنیم. البته ماخ، مانند بارکلی ماده را انکار نمی‌کرد. ماخ تحت تأثیر اسپینوزا بود. اسپینوزا، جوهر جسم و روان را یکی می‌دانست. ماخ نیز به جوهرهایی بیرون از انسان (رئالیسم) و یا جوهری به نام روان اعتقاد نداشت و گفت وقتی ما نسبت تصوراتمان را با هم بررسی می‌کنیم وارد حوزه‌ی فیزیکال شده‌ایم و وقتی که نسبت تصوراتمان را با خودمان می‌بینیم، وارد حوزه‌ی سایکولوژی (روان‌شناسی) شده‌ایم.
انیشتین در ارائه نظریه نسبیت، به شدت متأثر از ماخ است. وی در نظریه نسبیت، زمان را جوهر نمی‌دانست (که از اول خلقت آغاز شده و تا ابد ادامه داشته باشد) و آن را همین ساعت عادی معرفی کرد.
البته وقتی هایزنبرگ این سخن ماخ را ادامه داد و در فیزیک کوانتومی، حتی جوهر مسیر (یا مکان) را نیز از بین برد، مورد اعتراض انیشتین قرار گرفت (که یک واقع‌گراست). اما هایزنبرگ در جواب گفت که فیزیک در مورد تصورات ماست و بحث از جهان واقع در مورد آن، معنایی ندارد. مثلاً طرفداران این نظریه اثبات کردند که چیزی به نام اتم وجود ندارد.

علیرضا شفاه


ارکان فلسفه علم پس از پاپر

به طور معمول در کلاس‌هایی با عنوان فلسفه‌ی علم تلاش می‌شود با تأکید بر افراد به تبیین نظرات آن‌ها در این حوزه پرداخته شود. اما در طرح این کلاس، به ارکان فلسفه علم پس از پوپر خواهیم پرداخت. برخی از این مفاهیم به صورت خاص توسط فیلسوفان و در حوزه فلسفه علم طرح و مورد بررسی قرار گرفته اما برخی دیگر به صورت درجه دوم و براساس سلیقه‌ی فلسفی انتخاب گردیده است. در این جلسه این چهار رکن، معرفی خواهند شد.


زمینه‌گرایی

زمینه‌گرایی یا بافت‌گرایی در نظریه‌های استاد علیرضا شفاه ، فلسفه علم متأخرمعنا (Contextualism) بدین معناست که معنای یک کلمه یا عبارت به واسطه ارتباطی که با دیگر عبارات دارد، معنا پیدا می‌کند. مانند معنای «انرژی» که در شبکه یا نظامی از مفاهیم و گزاره‌ها معنای خود را پیدا می‌کند. مثلاً از منظر کوهن، معنا ضمن فعالیت عملی و در جامعه‌ی علمی شکل می‌گیرد اما از منظر فایرابند معنا براساس نظریه‌های دیگر مشخص می‌شود. بدین لحاظ زمینه‌گرایی به دو حالت «عملی و نظری» تقسیم می‌گردد.
در برابر این رویکرد، دو دیدگاه نظریه‌ی پدیدارشناسی و نظریه‌ی ابزارگرایانه‌ی معنا وجود دارد.
الف) نظریه‌ی پدیدارشناسی: معنای هر چیزی در تجربه و از محسوسات بالذات به دست می‌آید.
ب) نظریه‌ی ابزارگرایانه: نظریه‌ها صرفاً ابزاری برای پیش‌بینی هستند. بر این اساس، معنایی در نظریه‌های فیزیک کوانتوم نباید جست‌وجو کرد.


گسست یا انقلاب

تفاوت گسست با تغییر در آن است که در حرکت و تغییر، اتصال و پیوستگی وجود دارد اما در انقلاب، گسستگی هست؛ یعنی یک چیز تمام شده و چیز دیگری آغاز می‌گردد. معمای حرکت در اصل این است که چگونه یک چیز در مقصد غیر از آن چیز در مبدأ است (تعریف تغییر) اما در عین حال همان چیز است و وحدت ذاتی خود را حفظ می‌کند. نکته قابل توجه آن است که قول به زمینه‌گرایی مستلزم قول به انقلاب است و نه تغییر و حرکت. لذا فایرابند بحث ناهم‌مقیاسی را طرح کرد.


اسطوره (هدف یا تعلق)

پوپر، ساحتی ماقبل آگاهی قائل شده بود که همان ساحت اهداف و غایات و ایدئولوژی بود که به آن اسطوره گفتیم و در بحث از «مسئله» آن را مطرح کرده است. لذا این ساحت برای دستگاه فکری پوپر خیلی مهم است.


پراکسیس (مربوط به عمل)

پراکسیس را به معنای ساحت عمل ماقبل آگاهی می‌توان گرفت. اینکه آگاهی روی این ساحت بنا شده است (این ساحت تقوم‌بخش همه چیز است حتی آگاهی) در اندیشه‌های مارکس، ویتگنشتاین دوم و کوهن به صورت بارز حضور دارد.
بحث بین پوپر و کوهن در این است که کوهن به تبعیت از ویتگنشتاین، فعالیت (یا همان پراکسیس) را مقدم بر اهداف و غایات می‌داند اما پوپر، ایدئولوژی را بر مسئله (یا همان پراکسیس) مقدم می‌داند.
در نزد کوهن، فعالیت (پیروی از قاعده در ویتگنشتاین) تا حدی مفهومی خنثی است اما در پوپر، مسئله به شدت جهت‌دار است و با اهداف و غایات گره خورده است.

دکتر مهدی معین زاده


مراد از فلسفه علم قاره‌ای چیست؟

«فلسفه‌ی علم قاره‌ای» چندان بحث متعینی نیست. مقصود ما از این عنوان، طرح آراء برخی از مهم‌ترین فیلسوفان منتسب به این فلسفه درباره‌ی علم است. در این کلاس، بحث ما محدود می‌شود به بررسی نگاه «هایدگر»، «هوسرل» و «گادامر» به علم و معرفت علمی.

نخستین گشایش ما به عالم، در نظر هایدگر

بحث را با هایدگر آغاز می‌کنیم. هم در هایدگر متقدم و هم در هایدگر متأخر، آموزه‌هایی مرتبط با علم و ارائه‌ی درکی که ما را به نوعی فلسفه‌ی علم رهنمون سازد وجود دارد. ما مشخصاً کتاب «هستی و زمان» و مقاله‌های «پرسش از تکنولوژی»، «عصر تصویر جهان» و «چیز چیست؟» را مورد بررسی قرار می‌دهیم.
هایدگر در کتاب «هستی و زمان» بیان می‌دارد که نخستین گشایش ما به عالم، گشایشی پردازش‌گرانه است.
پردازش (به آلمانی Besorgen و به انگلیسی Care) واجد سه دسته معنی است. اول: ترتیب‌دادن، فیصله‌دادن، روی چیزی کارکردن، مرتب‌کردن و دوم: نگرانی، همّ، دل‌شوره‌ی چیزی را داشتن و سوم: منتظر بودن و پاییدن. این پردازش در واقع نوعی مواجهه‌ی پراتیکبا اشیاء و متضمن معنای «بشو آن‌چه هستی» می‌باشد.

دکتر مهدی معین‌زاده ، فلسفه علم قاره‌ای

مثلاً اتاق اولاً برای ما سکونت‌افزار است، سد آب‌افزار است، چکش کوبیدن‌افزار است و... . هایدگر می‌گوید یونانی‌ها به شئ «پراگماتا» (Peragmata) می‌گفتند یعنی در نظر آنان عمل در اساس شئ بود. لذا مواجهه‌ی اولیه‌ی ما با عالم مواجهه‌ای پراتیک است و بعد وقتی «افزار» کارآشوب شد، به نحو اشتقاقی مواجهه‌ی تئوریک پیدا می‌

 

کنیم.
در نظر هایدگر عالم، مجموعه‌ی اعیان نیست بلکه مجموعه‌ی ابزارهاست. یعنی مثلاً اتاق، قبل از آن‌که یک مکان متعین باشد، یک سکونت‌افزار است. هر شئ‌ای پیش از آن‌که Object باشد کارافزار است. ابزار بودن ریشه در نشانه‌‌بودن دارد. پس عالم نه مجموعه‌ی اعیان بل مجموعه‌ی نشانه‌هاست.
در نظر هایدگر «وجود» از آغاز فلسفه فراموش شده و ما با «موجود» مواجهیم. او برای تبیین عالم و آنچه در آن «هست» مثالی می‌زند و آن این‌که پیکان (→) آن‌گاه محقق شده است که خود را نشان ندهد بل نگاه را معطوف به مقصد کند. و از این منظر به «هستی» هستندگان می‌پردازد و دو نوع هستی را معرفی می‌کند: یکی «تودستی» (به آلمانی zuhandenheit و به انگلیسی ready to hand) یعنی هستی به مثابه‌ی آماده بودن برای اشاره و نشان دادن وجود و دیگری «فرادستی» (به آلمانی vorhandenheit و به انگلیسی present at hand) یعنی هستی به مثابه‌ی بودن برای نشان دادن خود. در نظر هایدگر، هستی در معنای اول، اقرب گشایش ما به عالم است و در معنای دوم یک هستی نابه‌جا و غیراصیل می‌باشد که از عینیت اشیاء فراتر نمی‌رود. از این منظر «علم» تقرب به عالم هست اما اصیل‌ترین تقرب ما به عالم نیست. یعنی ما به لحاظ علمی تقربی به عالم پیدا نمی‌کنیم.

روایت هایدگر از تغییر مفهوم زمان و مکان

هایدگر سپس به مفهوم بودن-در-عالم (به آلمانی Sein-in-der welt و به انگلیسی Being-in-the world) پرداخته و برای توضیح مفهوم «در» می‌گوید که در آلمانی قدیم به جای in از innan استفاده می‌شده که علاوه بر جنبه‌ی مکانی، مشتمل بر مفهوم مأنوس‌بودن، عادت‌داشتن و سکنی‌گزیدن نیز بوده است. وقتی صرفاً جنبه‌ی مکانی مطرح باشد فقط می‌توان از دوری و نزدیکی و از متر و سانتی‌متر صحبت کرد اما گونه‌ی دیگری از «بودن-در-عالم» مطرح است که ناظر به «رخصت وجود» است، ناظر به نشان‌دادن علتی است که به اشیاء شأن وجود می‌بخشد. از این منظر تعیین‌کننده‌ی دوری و نزدیکی، مکان اشیاء نیست و چه بسا نزدیک‌ترین اشیاء (به لحاظ مکانی) دورترین آن‌ها (به لحاظ توجه) باشد. مثلاً عینک نزدیک است در عین حال دورترین است چون هیچ‌گاه به آن نگاه نمی‌شود و اساسا مراد از عینک، دیدنِ خود عینک نیست. یا وقتی به ساعت نگاه می‌شود مراد، نفس دانستن ساعت نیست بلکه پردازشی منظور است یعنی یا برای کاری زود است یا برای کار دیگری دیر است یا موقع کاری است. مثلاً وقتی به دوستی در چند قدمی می‌رویم، آسفالت زمین به ما نزدیک‌تر است اما فی‌الواقع این دوست ماست که نزدیک است چون اساساً مقصود ما دوست است.
«دازاین» به نحوی «زداینده‌ی دوری» در عالم حضور دارد. «Dasein» یعنی «وجود ِ آن‌جایی»، یعنی وجودی که این‌جا نیست و شما به هر جایی که نگاه می‌کنی در آن موقع وجود در آن‌جا قرار دارد. این متضمن نوعی قصور ذاتی دائمی دازاین از چیزی است. «وجود آن‌جایی» نحوه‌ی وجود هستندگانی است که ویژگی‌های انسان دارند.
اما چگونه مکان از آن مفهوم به این درک متری و سانتی‌متری رسید؟ هایدگر روایتی از این تغییر در عصر جدید دارد: دکارت با تفکیک جسم از ذهن، «جسم» را تلازم جوهر داد. یعنی «جسم» آن حقیقت مستقل و باقی و ایمن از زوال و آن امر قائم به ذاتی است که برای وجود داشتن به هبچ امر دیگری نیازمند نیست. دکارت گفت که هر چیزی برای جسم، عرض است به جز امتداد. در نظر او جهان، شئ ممتد است. وقتی امتداد دارد قابل اندازه‌گیری است و لذا معروض ریاضی قرار می‌گیرد. در ریاضیات است که اتقان داریم، یقین داریم، ایمن از شک هستیم، با حکم‌های قطعی و ایمن از زوال سر و کار داریم.
این روایت هایدگر است از ریاضی دیدن عالم در عصر جدید. او به تلویح ریشه‌ی این نگاه را نوعی ترس می‌داند، ترس از دست دادن.