پگاه روزگار نو _________

مؤسسه فرهنگی هنری ___

پگاه روزگار نو _________

مؤسسه فرهنگی هنری ___

آخرین نظرات
  • ۳۰ شهریور ۹۴، ۱۸:۵۹ - زهرا
    سلام

۳ مطلب با موضوع «تاریخ ادبیات ایران» ثبت شده است

 استاد یوسفعلی میرشکاک


طلوع شعر فارسی

شاعران ایرانی در سده‌ی اول و دوم هجری، به زبان عربی شعر می‌گفتند. بشّار تخارستانی، بسطام کرد، ابونواس حسن بن هانی و... از این جمله‌اند. اما این گروه از شاعران را نمی‌توانیم جزء تاریخ ادب فارسی به حساب بیاوریم. وزن عروضی از زبان عربی به زبان فارسی منتقل می‌شود. وقتی ما از تاریخ ادبیات حرف می‌زنیم، منظور غالباً، تاریخ شعر فارسی است.
آل بویه شیعه بودند اما با آل علی (ع) بیعت نکردند در عین اینکه شیعه‌ی اسماعیلی نبودند. بعد از انقراض آل بویه، غزنویان روی کار آمدند. شعر فارسی در همین روزگار بحران، آغاز می‌شود. می‌گویند اولین کسی که به فارسی شعر گفته، بهرام گور بوده است با یک بیت من درآوردی:
            منم آن شیر شلمبه منم آن ببر یله / منم آن بهرام گور و کنیتم بوجبله
البته این جعل محض است. هیچ سند درستی برای این قضیه وجود ندارد. در تاریخ سیستان آمده است که وقتی یعقوب لیث سیستان را گرفت و امیر شد، فردی به نام محمد بن وصیف برایش یک قصیده‌ی عربی گفت؛ چنانکه مرسوم بود. یعقوب، آنقدر عربی بلد نبود که شعر عربی بفهمد و گفت: «به زبانی که من درنیابم، چرا باید چیزی گفتن». در وصفش این شعر را گفته‌اند که «ای امیری که امیران جهان خاص و عام و ...استاد یوسفعلی میرشکاک ، تاریخ ادبیات ایران ( سبک خراسانی )» که چندان شعر محکمی نیست.
به افراد دیگری مثل ابوشکور، ابوحفص سغدی، فیروز مشرقی و... می‌رسیم. عوفی از حنظله‌ی بادغیسی این دو قطعه را آورده است:
            یارم سپند اگر چه بر آتش همی‌فکند/ از بهر چشم تا نرسد مرو را گزند
            او را سپند و آتش نآید همی به کار/ با روی همچو آتش و با خال چون سپند
در این زمان هنوز آن حکمت شعری، نمود نیافته است، اما نشانه‌هایی هست. مثلا این قطعه:
            مهتری گر به کام شیر درست/ شو خطر کن ز کام شیر بجوی
            یا بزرگی و عزّ و نعمت و جاه/ یا چو مردانت مرگ رویاروی
از این شعرها می‌توان نقطه‌هایی برای سرآغاز حکمت‌گویی در ادب فارسی، قائل شد و از این نوع شعرها که به محمود ورّاق هروی، معاصر طاهریان و صفاریان منسوب است:
            نگارینا به نقد جانت ندهم/ گرانی در بها ارزانت ندهم
            گرفتستم به جان دامان وصلت/ نهم جان از کف و دامانت ندهم
این شعرهای عاشقانه، سرآغاز وجه دوم شعر ماست. شعر عاشقانه‌ای که اندک‌اندک، از حدود مجاز وارد قلمروی عشق معنوی و ملکوتی و آسمانی می‌شود و از هم‌تافت این دو، آدم‌هایی مثل سنایی و حافظ بیرون می‌آیند. صورت‌های دیگری در شعر قرن سوم و چهارم وجود دارد. البته از آنچه که برای ما مانده است. این‌ها آغازگران شعر فارسی بودند. مثلاً رودکی پدر شعر فارسی با آن همه عظمت، چیزی نزدیک به یک میلیون بیت شعر سروده بود اما از اشعارش چیزی به آن معنا باقی نمانده است. در کلام رودکی چیزهایی از جنس شعر عاشقانه و حکمی می‌بینیم. رودکی، در روزگار جوانی کور نبوده و او را بعداً کور کرده‌اند.
متأسفانه در دانشگاه‌های ما از فرخی سیستانی می‌گویند، فرخی که از مدح محمود غزنوی می‌گوید. حال آنکه، وی دویست تن از اعیان و بزرگان شیعه را دار زد و بقیه را نیز از دم تیغ گذراند.
ریشه‌ی تاریخ ادبیات ما باید به حکمت برگردد. سعی بنده بر این خواهد بود که در چند جلسه‌ی اول، جرقه‌های اولیه‌ی این حکمت را معلوم کنم. از جمله مثلاً این قطعه‌ی رودکی را:
            روی به محراب نهادن چه سود/ دل به بخارا و بتان طراز
            ایزد ما وسوسه‌ی عاشقی/ از تو پذیرد نپذیرد نماز
تقریباً می‌توان جرقه‌ها و نشانه‌های تمام وجوه ادبیات فارسی را در شعر رودکی دید. البته احتمالاً در قرمطی‌کشی و فاطمی‌کشی روزگار غزنویان، اشعار او را از بین برده‌اند.
و اما نمونه‌ی شعر عاشقانه‌ی رودکی:
            شادزی با سیاه چشمان شاد/ که جهان نیست جز فسانه و باد
            زآمده تنگدل نباید بود/ وز گذشته نکرد باید یاد
این مضمون در جمله‌ای منسوب به امام علی (علیه‌السلام) آمده است و بعداً آن را دوباره در خیام می‌بینید:
            از دی که گذشت دی از او یاد مکن/ برنآمده و گذشته بنیاد مکن
            فردا چو نیامده است فریاد مکن/ حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
البته معنا وقتی از عربی به فارسی منتقل می‌شود، ناگزیر، فرم و قدری از محتوایش جابه‌جا می‌شود. آن وقت انسان عادی از آن تعبیر به خوش‌باشی می‌کند اما مقصود قدمای ما، خوش‌باشی نبوده است.
            من و آن جعدموی غالیه‌بوی/ من و آن ماهروی حورنژاد
            نیکبخت آن کسی که داد و بخورد/ شوربخت آن که او نخورد و نداد
            باد و ابر است این جهان افسوس/ باده پیش آر هر چه بادا باد
باز اشاره به حرف مولا دارد که «فرصت‌ها چون ابرها در گذرند». اگر در ادب فارسی باریک شویم، خواهیم دید که نظر همه‌ی بزرگان به کلام امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) است.
مولانا در وصف سنایی غزنوی می‌گوید:
            ترک جوشی کردم من از این نیم‌خام/ از حکیم غزنوی بشنو تمام
یعنی سراغ سنایی بروید؛ چون او مفتی اعظم جهان اسلام است اما نمی‌تواند شفاف بگوید چراکه بازخواست می‌شود.
در این قطعه:
            زندگانی چه کوته و چه دراز/ نه به آخر بمرد باید باز
با مضمون مرگ‌آگاهی مواجه هستید و این یکی از شئون اصلی حکمتی است که در ادب ما پنهان است.
            هم به چنبر گذار خواهد بود/ این رسن را اگر چه هست دراز
            خواهی اندک‌تر از جهان بپذیر/ خواهی از ری بگیر تا به طراز
            این همه باد و بود تو خواب است/ خواب را حکم نی مگر به مجاز
حرف آقا رسول‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) است «الناس نیامٌ اذا ماتوا فانتبهوا».
            این همه روز مرگ یکسانند/ نشناسی ز یکدگرشان باز

یوسفعلی میرشکاک


اندیشه‌ی عرفانی در شعر عراقی: سنایی و عطار

در سبک خراسانی زبان ساده بوده و شعر و ادب به صورت تشبیه است و اندک تمایلی به مجاز و استعاره وجود دارد. اما در سبک عراقی، پیچیدگی و اغماض و نمادین‌بودن زبان دیده می‌شود و با زبان دشوار سنایی شاستاد یوسفعلی میرشکاک ، تاریخ ادبیات ایران، سبک عراقیروع می‌شود. سنایی و عطار نیشابوری از مهم‌ترین کسانی هستند که زبان و ادب فارسی را دگرگون کردند؛ گرچه در شعر عطار هنوز هم می‌توان رگه‌هایی از سبک خراسانی را مشاهده کرد. عطار تمام ویژگی‌های سبک عراقی را از سنایی به صورت اجمالی دریافت می‌کند و به صورت تفصیلی به مولوی منتقل می‌کند. مولوی در این باره می‌گوید: قالب اصلی کار عطار، مثنوی بوده است همانند منطق‌الطیر و او چندان در بند وزن و قافیه نبوده است.
شیوه‌ی کار عطار به صورت نمادین است؛ مثلاً در اشعار او محمود غزنوی شخصی حقیقی نیست بلکه شخصی نمادین و آرمانی است. عطار قائل به این مسئله بوده که زبان اولیای خدا و صوفیان تازیانه‌ی سلوک است و در تمام زندگی خود به این همت گذاشته که آرا و آثار آن‌ها را جمع کند. عمده‌ی مثنوی عطار، منطق‌الطیر است که شیوه‌ی رمزی فهم جمله‌ی حضرت رسول (صلی‌الله‌علیه‌وآله) (من عرف نفسه، فقد عرف ربه) است. عرفان از سنایی تا حافظ عرفان طوفانی است که هر که در این مسیر قرار گرفته است ابیات فراوانی از رباعی تا مثنوی سروده است اما عرفان حافظ با آرامش خاصی همراه است و همه‌ی حال حیرت‌انگیز و طوفان توسط حافظ در یک غزل یا یک بیت گنجانده شده است، به این دلیل که حافظ در سدد ایجاد یک تکیه‌گاه برای افراد بعد از خود بوده است.
            عطار روح بود و سنایی دو چشم او/ ما از پی سنایی و عطار آمدیم
پیش از اینکه مضامین عرفانی در ادبیات و شعر ما مطرح شود، این مفاهیم و اندیشه‌ها در نزد اهل تصوف وجود داشت. دو ناحیه‌ی قدرتمند و تأثیرگذار بر فضای کلی جهان اسلام، عراق عرب و خراسان دانست که در تمام شهرهای خراسان صوفیان بزرگ وجود داشتند. در زمانی که غلبه‌ی اهل سنت (بیشتر مذهب حنفی و شافعی) وجود داشت، مهم‌ترین پایگاه و پناهگاه اهل تشیع، تصوف بود و ذوق شیعی را می‌توان در آثار اهل تصوف یافت. البته فقها از تصوف به دور بودند.
اهل تصوف با اتکا بعضی از احادیث نبوی، از حیث شریعت به حیث طریقت وارد شدند و بیان می‌کنند که شأن و منزلت اهل‌البیت (علیهم‌السلام) قابل قیاس با هیچ فرد دیگری نیست. اهل تصوف قبل از قرن چهارم و پنجم به ریاضت، چله‌نشینی و عزلت‌نشینی روی آوردند و از این طریق به باطن این قضایا راه بردند. مجموع این ویژگی‌ها پدیدآورنده‌ی سبک عراقی شد.
صوفیان در سبک عراقی به جای به کار بردن اسامی معصومین (علیهم‌السلام) از رموز استفاده می‌کردند، مثلاً ضرورتی نداشت که همانند شیعیان اسماعیلی، زیدی و امامیه نام حیدر یا علی را به کار برند بلکه از اسامی رمزی مثل ساقی و پیر مغان برای ایشان و یا مادر یا جبرئیل برای حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها) استفاده می‌کردند. زبان اهل عرفان و فلسفه با هم یکی شد و تمام شئونی که در اشعار آیینی فعلی با آن‌ها برخورد بسیط و ساده می‌شود، در ادب صوفی به نماد تبدیل شدند و تنها اهل صوفیه از این نمادها اطلاع داشتند. به تعبیر حافظ:
            من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست/ تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
مثلاً بیدل می‌گوید که مرادم از ساقی همان ساقی است که از او باده‌ی معرفت باقیست و در اینجا کاملاً نماد مشخص است. از قرن چهارم و پنجم تا مشروطه که مدرنیته ظاهر می‌شود و حیثیت ایرانی-مذهبی خود را از دست می‌دهیم، زبان، زبان نمادین است و شعر و زبان ما دچار سستی نمی شود مگر در قرن نهم و دهم که بلافاصله دوباره سبک هندی وارد عرصه می‌شود و زبان اعتلا پیدا می‌کند.
مهم‌ترین اثر منظوم عطار، تذکره‌الاولیاء است. نکته‌ی جالب آنکه با امام جعفر صادق (علیه‌السلام) شروع و با امام محمد باقر(علیه‌السلام) خاتمه می‌یابد؛ که از نشانه‌های رجعت است که به عقیده‌ی صوفیان با جمله‌ی «إنّا لله و إنّا الیه راجعون» حضرت علی (علیه‌السلام) به هنگام شنیدن خبر مثله‌شدن برادرش و نزول این آیه شروع شده است.
ادبیات عراقی بدون مدح سلاطین است و خدا، حضرت رسول (صلی‌الله‌علیه‌وآله) و حضرت علی (علیه‌السلام) به عنوان سلطان هستند. حضرت علی (علیه‌السلام) نه به عنوان امام اول شیعیان بلکه به عنوان مظهر حقیقت حق و رساننده همه‌ی طالبان، و نه فقط شیعیان، به مقصد است. سهروردی بیان می‌کند که در شریعت با هر مذهبی می‌توان به نجات رسید و مهم اقتدا به حضرت رسول (صلی‌الله‌علیه‌وآله) است، اما در طریقت بدون اهل البیت (علیهم‌السلام) هیچ‌کس به رستگاری و حقیقت نخواهد رسید.
از خود بی‌ خود شدن شعرا و یکی‌شدن با خدا (همان فریاد أنا الحق حسین منصور که جمله‌ی حضرت رسول (صلی‌الله‌علیه‌وآله) است که هرکه مرا دید خدا را دیده) بین همه‌ی آن‌ها مشترک است و ورود به این وادی به شرط عمل به این جمله‌ی رسول‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) (الشریعه اقوالی و الطریقهُ افعالی و الحقیقهُ احوالی) است.
در حال حاضر که امکان جهاد اصغر وجود ندارد انسان در مرحله‌ی جهاد اکبر قرار می‌گیرد. مهم‌ترین لوازم جهاد اکبر، ادب عرفانی است و برای رسیدن به این لوازم باید آثار بزرگان ادبیات عرفانی را مطالعه کرد. کم‌ترین فایده‌‌ی این امر آماده‌شدن برای مواجهه با فرهنگ مخالف با دین، لائیک و مدرنیته‌ی غرب است و بیش‌ترین منفعت آن تمرین مرگ‌کردن است. حیرت‌انگیزترین تعلق انسان در روی زمین، عشق اوست که ادب عرفانی این عشق را به عشق به حق تعالی تبدیل می‌کند. عهد وفای به معشوق، به آن جهان منتقل می‌شود زیرا هر آنچه که در این دنیا از دست بدهیم یا بدست نیاوریم در دنیای دیگر کسب خواهیم کرد.
در آثار بزرگان عرفان که شروع آن از سنایی و سپس عطار است ویژگی‌ها و اصطلاحات عشق مجازی به سمت حقیقت و عرفان و عشق خدایی حرکت می‌کند. البته خارج از شعر فارسی، در اصطلاحات عرفا نیز همچنین عباراتی کاربرد داشته است مثلاً انسان مظهر خدا فرض می‌شده و دلیل آن هم این بوده که حق تعالی بیناست اما بدون چشم و انسان نیز که مظهر وجودی خداست با چشم ظاهری بینا شده است. ظاهر و مظهر همانند دو روی سکه یکجا به کار برده می‌شدند. ادبیات عرفانی از دیرباز عامل اصلی زنده‌ماندن اسلام بوده است. روح وجودی انسان که از حضرت حق تعالی سرچشمه گرفته است طبق گفته‌ی عرفا، در مقابل حضرت حق ذره‌ای بیش نیست و ریاضت‌ها در طول تاریخ برای رسیدن به این ذره بوده است. اسیر تن خاکی بودن مانع رسیدن به این ذره است. روح وجودی هرگز نخواهد مرد و هیچ آسیبی بدان نخواهد رسید حتی با رد شدن از خورشید که راه رسیدن به عالم باقیست نیز نخواهد سوخت.

استاد یوسفعلی میرشکاک


تجلی اندیشه و هویت قوم ایرانی در شعر فارسی

تاکنون، چند نفر از جمله هرمان اته آلمانی، ادوارد براون انگلیسی، بدیع‌الزمان فروزانفر و ذبیح‌الله صفا متعرّض تاریخ ادبیات ما شده‌اند. در هیچ یک از این تاریخ‌های ادبیات‌، دین، اندیشه‌ی دینی، نسبت ما با عالم غیب و مذهب، مطرح نشده است.
قوم ایرانی در این هزار و چهارصد سال و اندی، به نحوی شکل گرفته است که تمام آنچه در روح و روان این قوم رسوب کرده، با اسلام، هم‌تافت و یگانه است. این یگانگی، با دو ویژگی خاص، به عنوان آیین شهریاری و آیین پهلوانی گره خورده است. آیین پهلوانی فقط آیین قهرمانی نیست، بلکه به این معناست که کسی جان خود را کف دست می‌گذارد و از شریعت و شاستری که مجری آن شاستر، شاه و شهریار است، دفاع می‌کند.
عمده‌ی آنچه یک دانشجوی علاقمند باید به دنبالش باشد، این است که هویت ویژه‌ی قوم ایرانی در شعر او متجلّی شده است. این ویژگی‌ها را در شاهنامه می‌بینیم. وابستگان خلفای بنی‌عباس، هر آنچه را به نحوی به این هویت برمی‌گشته و متوجه این هویت بوده است، از بین بردند. با این تصور که دیگر، کسی این کارها را دنبال نمی‌کند و تمام می‌شود، اما فردوسی این کار را انجام داد و پیروز شد. برخلاف رودکی که همه‌ی منظومه‌هایش را از بین بردند. ما نمی‌دانیم در «آفرین‌نامه»‌ی ابوشکور بلخی چه بوده است، یا رودکی «کلیله‌ودمنه» را چگونه به نظم درآورده است اما مسلماً منظرش، منظر فاطمی بوده است؛ یعنی همین اندیشه‌ای که همه‌ی ما در آن غوطه‌ور هستیم.
تمام ادیان، حول این دو محور؛ یعنی آیین شهریاری و آیین پهلوانی می‌چرخناستاد یوسفعلی میرشکاک ، تاریخ ادبیات ایران ( سبک خراسانی )د. شهریار، مجری احکام الهی و دین و شریعت، و پهلوان در خدمت این آیین بود. واسطه‌ی این دو، طبقه‌ی موبد و روحانی و برهمن بودند. هیچ‌کدام از ادیان، به اندازه‌ی اسلام، این دو را با هم جمع نکرده است. پیغمبر اسلام (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، جنگاور و شهریار است. نمایند‌گی آیین شهریاری، از پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) به دختر ایشان منتقل می‌شود؛ نماینده‌ی آیین پهلوانی، نیز مولا امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) است. این نماینده با آن دختر، ازدواج می‌کند. این دو میراث، هم‌تافت می‌شوند و یکی پس از دیگری، به ائمه و آقا بقیه‌الله (علیهم‌السلام) می‌رسند که انتهای تاریخ است. فردوسی با پیشینه‌ای که داشته، توانسته است تفکر قوم ایرانی را در شاهنامه به نظم درآورد، بدون اینکه نامی از تشیع ببرد. جز چند اشاره به عنوان چراغ که علامتند. از جمله:
            یقین دان که خاک پی حیدرم/ بر این هستم و هم بر این بگذرم
مسلماً این تفکر، قبل از فردوسی، به شکل هنجارمند از ائمه (علیهم‌السلام) به قوم ایرانی منتقل شده بود و قوم ایرانی برای انتقال این اندیشه، نظام اساطیر پیش از اسلام را، که خواه ناخواه بنیاد دینی داشته است، به کار می‌گیرد. بنده معتقدم، تمام اساطیر عالم، بنیان دینی دارند و اصلاً اسطوره، بقایای دینی است که از هنجار خود خارج شده باشد. آن‌هایی که دانایی و آگاهی کافی دارند، می‌توانند دوباره، این حاشیه را به متن برگردانند و اسطوره را در خدمت دین قرار دهند و این کاری است که فردوسی می‌کند.
همین آیین به شکل قلندرانه‌اش، در شعر سنایی مشاهده می‌شود. سنایی اولین کسی است که عرفان اسلامی یا به عبارت دقیق‌تر، عرفان شیعی را مطرح می‌کند. آنجا آن شهریار، پیر و آن پهلوان، قلندر است. اندیشه‌ی سنایی غزنوی به عطار منتقل می‌شود و دامنه‌اش وسعت بیشتری پیدا می‌کند. البته حدّت و شدّت آن کمتر است و اندک‌اندک، توجه‌اش به وحدت وجود و وحدت شهود، معطوف می‌شود. در منطق‌الطیر می‌گوید: «مجمعی کردند مرغان جهان/ آنچه بودند آشکارا و نهان» و هر مرغ، صفتی از صفات نفسانی است. وحدت وجود حرف پیچیده‌ای نیست. نیازی به «اناالحق» گفتن و این قضایا ندارد. پیر و مرید، قلندر و پیر مغان، پهلوان و شهریار، همه یکی هستند. این میراث در آثار مولانا، بسط و نشر بیشتری پیدا می‌کند. مولانا می‌گوید: «زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/ شیر خدا و رستم دستانم آرزوست». مولا امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) چه شباهتی با رستم دارد که عارف بزرگی مثل مولانا، این دو را در کنار یکدیگر، قرار می‌دهد؟ قدمای ما، به شدت، نسبت به این مسائل، حساس بودند و می‌دانستند چه می‌گویند. برای بینش بشر گذشته، این مطرح نبود که فلان چیز واقعیت داشته یا نداشته است؛ بلکه تحقّق این حقیقت، در ساحت نفس انسان، مهم بود.
چطور می‌شود که این اندیشه‌ها، از مولانا با قدری تخفیف بیشتر در آثار سعدی ـ در آثار سعدی بیشتر رنگ اخلاقی پیدا می‌کند ـ و از آثار سعدی به افق حیرت‌انگیز غیرقابل‌تصور؛ یعنی دیوان خواجه‌ی شیراز منتقل می‌شود. حافظ چگونه به این مقام رسیده است، چطور توانسته اندیشه‌ی سینمایی فردوسی را به تغزّل تبدیل کند. بعد از حافظ، بیدل تفکر این قوم را مطرح می‌کند، آخرین حلقه هم آقای معلم دامغانی است که با رندی خاصی از انتشار دیوانش، ممانعت می‌کند. این نسبتی است که ما توانسته‌ایم با حقیقت اسلامی و وجه نبوی و علوی‌اش برقرار کنیم.
تاریخ‌های ادبیات موجود، به مشارب و مآخذ عطار یا سنایی کاری نداشته است. از چشم‌انداز مستشرقین، نگاه کرده است؛ یعنی ادبیات ما را مرده می‌دیدند. بنده معتقدم ما هنوز نمرده‌ایم.
رو‌به‌روی این اندیشه و سیر تاریخی، صورت دیگری وجود دارد که از سوی دربار سامانیان شروع شده بود. اندیشه‌ای که مخالف اندیشه‌ی شیعه است و سعی می‌کند، شاه غزنوی و خلیفه‌ی بغداد را ولی امر، معرفی کند. فرخی، عنصری، عسجدی و... نماینده‌ی این اندیشه‌اند. اما اندک‌اندک، زوال پیدا می‌کند. جالب است بعد از صفویه، و در ارتجاعی ادبی با نام سنت بازگشت، سعی می‌کنند این قضیه را احیا کنند. از صفویه به بعد، مشکلی در ادبیات ما پیش می‌آید. اینکه دیگر ما تقابل تسنّن و تشیّع را نداریم. به جای تقابل امام معصوم، و شاه غزنوی و سلجوقی و خوارزمشاهی، تقابل شریعت و طریقت مطرح می‌شود یعنی فی‌المثل در این سرزمین، به این بسنده می‌شود که شعر دینی در حد مرثیه و مدح و منقبت، مطرح باشد. چون دیگر کسی روبه‌رویمان نیست و ناخواسته، به سطح سیر می‌کنیم. ادبیات سطحی می‌شود. مرثیه‌ای که محتشم کاشانی سروده، کار بسیار ارزشمندی است، اما آن اندیشه را ندارد، فقط مرثیه و عزاداری است.
آن وجه فکری و اندیشمندانه، به هند منتقل می‌شود. ادب، ادب پارسی است اما پایگاهش در هند آشکار می‌شود. اندک‌اندک از طالب و سلیم به صائب می‌رسیم و صائب سکوی پرشی برای مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی می‌شود، بیدل می‌فرماید:
            سعی بشری گرچه کمال انجامست/ در کنه علی سعی خیال خام است
            جز عجز آنجا نمی‌توان بردن پیش/ چون عالم ذوالجلال و الاکرام است
            بیدل رقم خفی جلی می‌خواهی/ اسرار نبی رمز ولی می‌خواهی
            خلق آینه است نور احمد دریاب/ هر فهم اگر فهم علی می‌خواهی
ظاهر قضیه این بود که سنی شافعی است. مذهب امام شافعی برای شیعیان و اهل تقیه، پناهگاهی بود.
جز همین خاندان و چهارده تن، سری در عالم نیست. مظاهر رازها، این‌ها هستند. این مطلب، رشته‌ی تسبیح تاریخ ادبیات ماست. در متون عرفانی ما هم، با همین قضایا مواجهیم. تشیع و تصوف، گاهی ظاهراً متعارض هم بوده‌اند اما باطناً همدیگر را تقویت می‌کردند. البته این را می‌دانیم که حتی خلفای بنی‌عباس بعد از مأمون، به ویژه بعد از عصر غیبت، سعی می‌کردند، رو‌به‌روی اندیشه‌ی شیعی دستگاه‌های رسمی راه بیندازند.