مقدمه
در ابتدای بحث تاریخ علم اصول، باید با دو مفهوم فقه و اجتهاد آشنا شویم. لذا در این جلسه به بررسی سیر تاریخی اصطلاحات فقه و اجتهاد میپردازیم.
تعریف شهید اول از فقه
و عرفاً: العلم بالأحکام الشرعیة العملیة عن أدلّتها التفصیلیة لتحصیل السعادة الأخرویة.
1- عرفاً: عرف در اینجا منظور عرف عامه نیست بلکه منظور عرف فقها است. یعنی فقه، تعریفِ وضعی از جانب شارع ندارد.
2- فقه: علم به حکم است؛ حکم گزارهای است که جعل قانونگذار است.
3- شرعیه: یعنی از شارع مقدس صادر شده است.
4- عملیه: یعنی این احکام دربارهی اعمال انسان حرف میزنند.
5- عن ادلتها التفصیلی: یعنی این احکام وقتی فقهی میشود که از ادلهی تفصیلی (از آیه و روایت و عقل) استنباط شوند و نه از ادلهی اجمالی (تقلید از مرجعی).
شهید اول در ادامه توضیح میدهد که در فقه، حکم عقل از آن جهت مهم است که ارادهی خدا بر حکم را درک میکند نه خود حکم را. یعنی ما در فقه به حکم عقلی کاری نداریم بلکه به حکم شرعیای که ملازم آن است کار داریم. ثمرهی این تفکیکِ احکام عقلی و شرعی این است که دو نظام استدلالی کاملاً متفاوت به دنبال دارد چراکه احکام عقلی احکام وضعی هستند ولی احکام شرعی اعتبار ذاتی دارند.
تعریف سید مرتضی از اجتهاد
ظاهراً تلاشی را که برای اثبات حکم خدا صورت میگیرد اجتهاد میگویند ولی این لفظ، تاریخ عجیبی دارد. زمانی در بین فقهای امامیه، این لفظ بسیار منحوس بوده است؛ و چهار یا پنج قرن بعدش یک امر کاملاً پذیرفته شدهای است که هر فقیهی انجام میدهد.
اصول فقه اولین بار در میان فقهای اهل سنت نوشته شده است و سید مرتضی اولین فقیهی از فقهای امامیه است که کتاب اصولی نوشته است. در نظر سید مرتضی اجتهاد عبارت است از اثبات احکام شرعیه به غیر نصوص و ادلهی احکام شرعی. اگر از غیر نص و آنچه میتواند دلیل احکام شرعی باشد، حکم شرعی به دست بیاوریم اسمش اجتهاد میشود.
سید مرتضی در اینجا به شیوهی استنباط فقهای عامه کنایه میزند. تاریخچهی فقهِ فقهای عامه بهصورت خلاصه اینصورت است: نزول وحی به نبیاکرم (صلیاللهعلیهوآله)، رحلت نبیاکرم (صلیاللهعلیهوآله) و اجتهادات صحابه. یعنی خدا چیزهایی را گفت و چیزهایی واگذار شد به عقل صحابه و بعد از آنها به عقل فقیه. فقهای عامه گفتند که با عقل که نمیشود یقین به حکم خدا پیدا کنیم چراکه لازمهاش این است که خدا را محدود کنیم به

اینکه حتماً باید آنچنان که ما تشخیص دادیم حکم کند؛ خدا هرطور که بخواهد حکم میکند و لذا گفتند ظن به حکم خدا پیدا میکنیم. روشهای دستیابی به این ظن را هم 1. تمثیل (در زبان منطقی) یا قیاس (به تعبیر اصولی) و 2. بررسی مصالح و مفاسد واقع بر مسئله (استحسان) دانستند.
اشکال این روش چیست؟ مرحوم سید مرتضی و بعداً سید رضی میگویند که عقلاً اشکالی ندارد و منجر به تناقض و مفسدهای در عالم نمیشود که خدا برخی چیزها را واگذار کند؛ ولی ما نهتنها دلیلی بر اینکه خداوند ما را متعبد به این راه کرده باشد نداریم بلکه روایتهایی از معصومین (علیهمالسلام) مبنی بر نهی از این کار داریم.
تعریف شیخ طوسی از اجتهاد
شیخ طوسی به نحوی دیگر وارد بحث میشود. ایشان اشاره میکند به اینکه افعال بشر به دو صورت میتواند وجود داشته باشد. برخی افعال یا فقط میتواند بد باشد یا خوب، مثل عدل یا ظلم؛ اما برخی امور هستند که در شرایطی خوب هستند و در شرایطی بد. مثلاً راستگویی در شرایطی که باعث کشتهشدن ولی خدا بشود. در این امور است که اجتهاد، معنادار میشود. اجتهاد در صورتی که تکیهی به نص نداشته باشد و به جای اینکه به یقین برساند به ظن برساند، مورد نهی واقع شده است.
تعریف محقق حلی از اجتهاد
اجتهاد به معنای تلاش در استنباط و استخراج احکام شرعی است. قبل از محقق حلی اجتهاد به معنای تمسکِ به دلیل غیرنصی بود ولی میبینیم که محقق حلی معنای اجتهاد را عوض کرد. لذا از نظر محقق حلی اجتهاد به معنای استخراج احکام از ادلهی شرعی است. ولی گاهی حکمی مثل وجوب نماز از بدیهیات دین است و گاهی ما با استدلال مواجه هستیم و مثلاً قیاس میکنیم؛ لذا قیاس هم یکی از اقسام اجتهاد است. بدین ترتیب محقق حلی اجتهاد را تبدیل به یک اشتراک لفظی میکند. اما از نظر وی اجتهادی که مدنظر فقه امامیه است، استفادهی از عمومات و رفع تعارضهای بین ادله است.
در این زمان به تدریج پای بعضی ظنون باز میشود. در حالی که سید مرتضی کلاً تعبد به هر چه یقینی نبود را رد میکرد، در اینجا تعبد به برخی ظنون مطرح میشود و البته ظنون خاصی که یقین داریم خداوند اجازهی تعبد به آنها را داده است. در ادامهی بازشدن پای ظنون، مسئلهی بسیار مهمی مطرح میشود که چگونه ظنون میتوانند حجیت داشته باشند. حجیت راهکار بسیار مهمی است که در فقه امامیه و بهخصوص کلام جایگاه مهمی دارد؛ و پاسخ به همان مسئلهای است که یکی از جوابهایش پلورالیسم دینی شده است.