سال 1382 بود که تلنگرِ حاصل از سؤال «ما چگونه ما شدیم؟» چند دانشجو را گرد هم جمع آورد.
اگر بخواهیم همهی تاریخ این مؤسسه را فشرده کنیم باید بگوییم همهی فعالیتهای مختلف ما با این سؤال معنا پیدا میکند که: آیندهی این مرزوبوم با فرهنگ و تاریخی که داشته و مواجههای که با غرب پیدا کرده و انقلابی که در سال 57 رخ داده است، چگونه باید ترسیم شود و راه رسیدن به آینده از کجا میگذرد؟ مسائلی که با آن دستوپنجه نرم میکنیم، چگونه باید فهم شود و برای گذر از این مسائل چه باید کرد؟
در پاسخ به این مسائل علم و بخصوص علوم انسانی جایگاهی خاص پیدا میکرد و همین ما را به سمت پرسش از خاستگاه و جایگاه علم کشاند و بالطبع در این کشش، فلسفهی علم نیز اهمیتی خاص پیدا میکرد.
ردّ اطلاق علم که در این دوره بواسطهی ظهور پستمدرنیسم در غرب نیز پذیرفته شده است، در قدم اول حیرانی و سرگردانی خاصی را برای ما به ارمغان آورد که برای گذر از مشکلات در عرصهی اجتماعی، به چه چیز و به کجا باید متمسک شد. این بود که با کولهباری از سؤالات، سراغ اندیشههای مختلف میرفتیم و میرویم و در این رفتنها برخی اندیشهها ظرفیتهای فراوان و برخی کمظرفیتبودنشان را به رخ کشاندند و البته آنچه که تجربهی این چندسال به ما آموخت این بود که باید پرسید و تأمل کرد؛ تنها چیزی که هیچگاه نباید از آن غفلت کرد.
اما این پرسش و تأمل چه زمانی اصیل و صحیح اتفاق میافتد و دچار سادهاندیشی و شتابزدگی نخواهد شد؟ پرسش و تأمل آن زمان محقق میشود که ما بدانیم در کجای تاریخ هستیم، یعنی به خودآگاهی تاریخی برسیم؛ چیزی که هر اندیشمندی در هر تخصص و رشتهای به آن نیازمند است و متأسفانه بهوضوح در همه جا، جای خالی آن حس میشود. شاید بتوان موانعی که مانع از نیل به خودآگاهی تاریخی ما شده است را در «بخشینگری»، «تخصصگرایی افراطی» و «عدم کلنگری» خلاصه کرد. تخصصگرایی افراطی در رشتههای مختلف موجب میشود بسیاری از اهالی علم و اندیشه بدون نیاز به فهمِ مبانی و فلسفهی هر علم، گمان کنند که میتوانند در آن علم صاحبنظر بشوند و این در حالی است که همین علم غربی، فرزند مادری بنام فلسفهی غرب است؛ ما اراده تحولِ در ظاهر میکنیم بی آنکه دغدغهی رجوع به باطن داشته باشیم. جالب است که در مقابل، بسیاری از دانشجویانی که فلسفه میخوانند نیز چون کاملاً بریده از مسائل و بیتوجه به نسبت این تفکر با علم و تمدن غربی، فلسفه میخوانند، کاری از پیش نمیبرند و کمتر راجع به مسائل اجتماعی و عینی حرفی برای گفتن دارند. نکتهی خیلی عجیب آنکه بسیاری از دغدغهمندان علوم انسانی، اطلاعاتی بسیار اجمالی از «فرهنگ» و «تاریخ» این مرزوبوم دارند! چند نفر از صاحبنظران علوم انسانی از تفکر دینیای که سالها نه در فلسفه که در ادبیات و هنر ما جریان و سیلان داشته باخبرند؟ چگونه میخواهیم بدون فهم درست وضعیت کنونیمان که وابسته به فهم درست «غرب»، «اسلام»، «ایران» و «انقلاب اسلامی» است، ادعای فهم و حل مسائل جامعه را داشته باشیم؟
اینگونه شد که در «روزگار نو» تصمیم گرفتیم بستری فراهم کنیم تا هنر، تفکر و علم «ایران» و نیز «غرب»ی که با آن مواجه هستیم، مورد بازخوانی قرار گیرد.
باشد که زمانهی روزگاری دیگر فرا برسد ...